تبليغاتX
کهنه حصیر

تلفن اول (منشی):

- الو سلام!

- سلام بفرمائید.

- مهندس [...] هستن؟

- نخیر مرخصی هستن.

- چراااااااااا!!!! واسه چی مرخصیه. پس کار من چی میشه؟ کار منو انجام نداده! (و از این چرت و پرتا!)

- ببخشید! نمیدونستن باید با شما هماهنگ کنن!

 

پ.ن.: انگار باید برگ مرخصیمو بدم متقاضی امضا کنه! یا هر وقت می‌خواستم برم مرخصی زنگ بزنم به همه متقاضیا ازشون اجازه بگیرم!

 

 

 

تلفن دوم (خودم):

- الو سلام!

- سلام بفرمایید.

- . . .

- . . .

- امروز پرونده منو رد میکنین؟

- نه! سرم شلوغه!

- پس تا شنبه انجامش بدین.

- فردا که جمعه ست.

- خوب بیکارین انجامش بدین دیگه!!!!

 

پ.ن.: نمیدونستم اوقات فراقتم هم باید توسط متقاضی‌ها برنامه ریزی بشه!!!

 

 

 

تلفن سوم (خودم):

- الو! سلام!

- سلام! بفرمایید.

- من دکتر [...] هستم.

- بله. بفرمائید.

- استاد دانشگاه.

- بله بفرمائید.

- عضو هیئت علمی دانشگاه هستم.

- بله بفرمائید.

- میخواستم ببینم پروندم چی شد . . .

 

 

پ.ن.: چقدر ما بدبخت هستیم!

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:44  توسط سعید  | 

یه جایی پیدا کردم نزدیک فیروزکوه، در منطقه ای به اسم امین آباد. یه سربالایی هست که ماشین رو اگه خلاص کنی برعکس جهت شیب سربالا میره! خودم که دفعه اول واقعا کفم بریده بود. اول فکر میکردم خطای دیده. ولی تقریبا ثابت شد که خطای دید نیست و واقعا اونجا سربالاییه.

یه فیلم البته نه چندان واضح گرفتم. به خصوص اگه آخر فیلم رو ببینید، ماشین تو سربالایی در حالت خلاص داره میره بالا.

اما هنوز نتونستم upload کنمش. بعدا میزارم ببینید!

 

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 17:29  توسط سعید  | 
زندگی در گرو خاطره هاست

خاطره در گرو فاصله هاست

فاصله تلخترین خاطره هاست

 

 

  نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:2  توسط سعید  | 
 

بسم حکایت دل هست با نسیم سحر

ولی به بخت من امشب سحر نمی آید

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:36  توسط سعید  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM