البته هنوز مرخصی نگرفتما! ایشاا... شنبه!
10 روز دیگه سالگرد سرباز شدنمه! (داخل پرانتز بگم که تف به این روزگار قلندر کش!) درست یک سال پیش در چنین روزهایی داشتم آخرین کارهامو تو شرکت انجام میدادم. شرکت آخرین کلاهها رو سرم میذاشت و منم آخرین کلاهها رو از سر شرکت برمیداشتم. خلاصه بنداز بندازی بود! نمایشی از خصلتهای اصیل ایرانی!
تو این یک سال چند دفه مرخصی گرفتم و رفتم تهران و کرج. ولی همیشه چه قبل از رفتن و چه بعد از برگشتن یه غم عجیبی میشست تو دلم. خیلی دلتنگ میشدم. شاید واسه اینکه از خیلی چیزا دور بودم. این خیلی چیزا شامل همه چیزایی بود که تو یک زندگی وجود داشت و چیزی که من ازش دور بودم زندگی بود.
اما این دفه احساس خیلی خوبی دارم. رفتنم چند دلیل داره. اما نمیدونم به کدوم دلیلش بیشتر خوشحالم.
شاید هم به خاطر تغییرات کلی خودم باشه! خیلی احساسم فرق کرده. دیدم به دیگران و عکسالعملهام در مقابل مسائل و اتفاقات روزمره، برداشتم و در کل نوع قاطی شدنم با مسائل.
به هر حال امیدوارم تو مراسم افطاری گروهمون تو دانشکده همه بچهها باشن و ببینمشون و همچنین امیدوارم که سرباز چ... ماه خدمت عزیزم علی رو هم یه روز جداگانه ببینم. و همچنین هم اتاقیم یاسر که 5 سال هم اتاق بودیم و من یه خورده بیمعرفتی کردم و دفه قبل نرفتم پیشش. و همینطور وحید که دیگه دمدمای سربازی رفتنشه. همچنین امیدوارم که لیلا عفت کلام و ادب و تربیت رو فراموش کنه و این دفه سروش رو هم خبر کنه بیاد که من دلم براش تنگ شده.
خلاصه اینکه من از دوشنبه تا جمعه تهرانم و تو این چند روز اساسی پایهام برای هر نوع ولگردی، خوشگذرانی و عیاشی در هر جایی که بگید.
**************************************
خوب انگار این پست یه خورده زیادی خصوصی شد. از اون جایی که دغدغههای اجتماعی منو خفه کرده برای ارضای خودم یه چند خطی اضافه میکنم.
اون زمان که من داشتم رو پایاننامم کار میکردم تو یه مقاله اشاره شده بود به کارهایی که یک نفر به اسم دکتر Shalhevet در همون زمینه پایان نامه من انجام داده بود. با یه خورده اینور و اونور گشتن خلاصه اسم یکی دوتا مقاله از طرف و آدرس ایمیلشو پیدا کردم. از اونجایی که مقالهها رو تو اینترنت پیدا نکردم به این آقا ایمیل زدم و خواستم که اگه ممکنه مقالههاشو برام بفرسته. بعد از چند روز جواب ایمیل منو داد که توش نوشته بود:
"اون چیزی که شما خواسته بودی مقاله نبود، کتاب بود! من میخواستم برات بفرستمش که متوجه شدم بین اسرائیل و ایران هیچ سرویس پستی وجود نداره. خلاصه شرمنده و این حرفا . . . !"
- فقط دلم میخواد بگم خسته شدم. از اینکه تو کشوری (و بهتر بگم تو دنیایی) زندگی میکنم که توش همش داره شیپور جنگ زده میشه. همین.
یه مطلبی میخواستم اینجا عینا از کتاب تاریخ دههزار ساله ایران نوشته عبدالعظیم رضایی بیارم که به خاطر طولانی شدن مطلب میذارم برای بعد ولی خلاصشو مینویسم.
کتیبه معروف کوروش رو همه خوندین. وقتی که بابل رو فتح میکنه مینویسه که بدون جنگ و خونریزی وارد بابل شد و بدون اینکه قطرهای خون بریزه شهر رو فتح کرد. فرمان داد که هیچ خانهای ویران نشه. خدای آنها را محترم شمرد و فرمان داد همه در پرستش خدای خود آزاد باشند.
اما در مقابل همه پادشاهان هم دوره کوروش نوشتن که هزاران نفر رو گردن زدند و هزاران چشم رو از کاسه درآوردند و سوزاندند و پوست کندند و غارت کردند و نابود کردند.
همین!

امروز یدونه روزنامه یالثارات خوندم حسابی روشن شدم!
اصلا حوصله ندارم.
نشسته بودم تو اتاقمون تو پادگان عکسای تقویمو نگاه میکردم. یه نقاشی توش بود که یه دایره وسط کشیده بود توش نوشته بود یا الله و دورش دوازده تا دایره دیگه که اسم دوازده امام توشون نوشته بود. اینو که دیدم به این فکر افتادم که این دایرهها رو چطوری میشه کشید! حالا این 12 تا دایره هم از دایره وسط و هم از همدیگه فاصله داشتن. اما اگه بخوایم دور یک دایره با شعاع مشخص R، تعداد دلخواه n دایره با شعاع r رسم کنیم بطوری که این n دایره به دایره وسطی و به همدیگه مماس باشن و داخل هم نرن چطور میشه این شکلو رسم کرد. در حقیقت مسئله پیدا کردن r شعاع دایرههای کوچیکه.

خلاصه اینکه نشستم یکم اینور اونورش کردم یه فرمولی ازش در آوردم. اگه کسی علاقه داره حلش کنه میتونه بره روش فکر کنه و جوابشو با جواب من مقایسه کنه. جواب منو میتونید اینجا ببینید!
اگه کسی به فرمول دیگهای رسید برام بنویسه. اگه کسی هم قبلا این مسئله رو جای دیگهای دیده که حل شده بگه کجا بوده و فرمولو کی کشفش کرده. چون فعلا من این فرمولو به اسم خودم تو همین وبلاگ ثبت میکنم!
از فرمول پیداست که برای 6 دایره، دایرههای بیرونی با دایره وسطی هم اندازه میشن.
البته فرمولش از سادگی زیاد شاید خنده دار به نظر بیاد، اما مهم اینه که آیا کسی تا حالا فکرشو کرده بود یه همچین شکلیو چطوری باید کشید؟
*******************************
اینم از عواقب ناشی از بیکاری در پادگان! حداقل تو دوران سربازی یه فرمول کشف کردم و میبینم که این سربازی برکات زیادی برای من داشته لذا بر خودم لازم میبینم که با توجه به امر الهی و توصیه فراوان علما و پیشوایان دین بر امر به معروف و نهی از منکر از کلیه دوستان و عزیزان ملتمسانه درخواست نمایم که از برکات این دوره مقدس و انسان ساز غافل نشده و هرچه زودتر خود را به حوزههای نظام وظیفه در سرتاسر کشور معرفی نمایند و اگر مشمولین غایبی در خانوانده و دوستان خود سراغ دارند آنها را لو بدهند و معرفی نمایند تا هرچه زودتر توفیق خدمت به کشور و اسلام و مسلمین را بیابند و از برکات و فیوضات این دوره سراسر نور و روشنایی بهرهمند گشته و بنده حقیر را نیز به عنوان برادر کوچکتر خود از دعای خیر مستفیض بفرمایند انشاءالله و مصداق آیه شریفه ان الله مع الصابرین در پادگانها صبر پیشه کنند تا خدا یک رحمی بکند و این آمریکا بیخیال ما سربازان وظیفه بشود و اگر بمبی خواست بترکاند این طرفها نترکاند چرا که جمعی از نخبگان و علمای سرباز نیز در پادگانها نگهداری میشوند و خدا را خوش نمیآید که بترکند چرا که میخواهند در آینده تشکیل خانواده بدهند و جمعی از زیبارویان را از نگرانی در بیاورند. اینها چشم و چراغ ملت خود هستند و حیف است که حلوایشان را بر سر مزارشان خیرات نمایند. علی ایحال همانا که مرگ را گریزی نیست که انا لله و انا الیه راجعون و ما را از مرگ باکی نیست البته انشاالله بعد از 120 سال و انشاءالله دشمنان هم به راه ما بیایند و اکر چپ رفتیم بگیرند به چپ و اگر راست رفتیم بگیرند به راست و کلا زیاد با ما کنتاکت نکنند که خورده هوشی و سر سوزن ذوقی داریم و میخواهیم زندگیمان را بکنیم.

در ادامه پست قبلی، دارم به این نتیجه میرسم که تو ایران آدم هرچی کمتر درس بخونه و کلا هرچی بیسوادتر و بیشعورتر و بیفرهنگتر باشه راحتتر زندگی میکنه. بارها با خیلیها صحبت کردم که اعتقاد داشتن بهتره آدم جل و پلاسشو جمع کنه از این کشور بره. ایران ارزونی همون آدمای بیشعور و بیفرهنگ و . . . غیره.
اما من هیچ وقت متقاعد نشدم که باید این کارو بکنم. یعنی اعتقاد داشتم که بالاخره اینجا کشور منه. اگه فکر میکنم که قابل تحمل نیست، به دلیل وجود آدماییه که از نژاد و فرهنگ و ملیت خودم هستن. یعنی خودمم یکی از اونام. اگه اینا قابل تحمل نیستن به خاطر امثال ماست که دست روی دست گذاشتیم و هیچکاری نمیکنیم.
ولی منم دیگه به اینجام رسیده. دلم میخواد یه 24 ساعت بشینم با یکی اختلاط کنم. اینقد طرف مخمو کار بگیره تا بالاخره راضی بشم که باید گذاشت از این کشور رفت.
تو این کشور هفتاد و دو ملت آدم سرگردان میشه! یکسری آدمای کاملا متضاد دارن تو هم میلولن و تو سر و کله هم میزنن و . . . همه هم فکر میکنن که خودشون درست فکر میکنن و دیگران اشتباه.
یه نگاه هم به اینجا بندازین. نامههای رو شده همیشه جالبه!
دوست ندارم خیلی سیاسی بنویسم. دوس دارم زندگی کنم. نفس بکشم.
انصافا، . . . به خاطر این عکس پایینی!
تا شقایق هست زندگی کنید!

چه کشور باحالی داریم! اول حرف میزنن بعد فکر میکنن! اول دستور میدن بعد کارشناسی میکنن. اول قانون وضع میشه بعد مزایا و معایبش بررسی میشه!
اومدن گفتن ساعت کار ادارات و مدارس و بانکها تغییر کنه. همه چیو ریختن بهم بعد تازه سر و کله کارشناسا پیدا شده که آره این ساعات جدید کاری خوب نیست و کارمندای بانک ضرر میکنن و مردم به کارشون نمیرسن و فلان و بهمان.
اومدن گفتن سپاه نیروی بسیجی جذب کنه. اومدن تشکیل پرونده دادن، کلی هزینه معاینات پزشکی و رفت و آمد و به خصوص قبول نکردن موقعیتهای شغلی دیگه، حالا اومدن بعد از 6 ماه میگن بودجش پیشبینی نشده بود. میمونه برای سال دیگه!
سر کنکور فوق لیسانس هم که هر سال یه مدل برنامه در میارن. یه سال میگن سه نفر اول از سربازی معافن. طرف میاد برنامه ریزی میکنه. حتی رشته تحصیلیشو برای استفاده از این امتیاز عوض میکنه، بعد یدفه میان اعلام میکنن که قانون برداشته شده!
امسال هم که دیگه آخرشه!!! بچه برای خودش برنامه ریزی کرده، کی شروع کنه، کی تموم کنه، این ترم چیا بگیره، چیا بمونه ترم دیگه، یدفه میان اعلام میکنن کنکور سه هفته جلوتر برگذار میشه. یدفه تمام اعصابو روان آدمو میریزن بهم.
یه مدت میان سربازی رو میذارن برای فروش. یارو میاد با یک میلیون و خوردهای سربازیشو میخره. سال بعد میگن نه! دیگه نمیفروشیم.
------------------------
نشستم تمام پستهای قبلیمو خوندم. احساس کردم که تیریپ نوشتنم عوض شده. به خصوص موضوعاتی که مینویسم. بهترین نوشتههام مال 5، 6 ماه اول بود. مخصوصا زمستون پارسال. شاید چون یه مقدار فشار روحی روم بود. اما الان دیگه اون فشارا نیست. شاید شدم مصداق این شعر که میگه:
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بیدردی علاجش آتش است
اگه شما هم این تغییر رو احساس کردید بگید.
-----------------------------------------
خیلی دلم تنگ شده.
گفت که سرمست نهای
رو که از این دست نهای
رفتم و سرمست شدم
وز طرب آکنده شدم
همیشه دلم میخواست یدونه دیوان شمس هدیه بگیرم . . .
. . . همیشه
اول اینجا رو بخونید بعد پایینو بخونید.
خوب اینم از افتخارات من:
تعارف کردن باقلی پخته به عزتاله انتظامی (اونم برداشت خورد!)
دیدن رضا کیانیان، دوبار!
ندیدن آنجلینا جولی، حتی یکبار!
آوردن رتبه 2002 کنکور در سال 1998 (یعنی 4 سال از زمان خودم جلوتر بودم!)
گم نکردن کیف پول و دسته کلید تا این لحظه از عمرم!
غش کردن از بوی الکل 8 درصد!
استفاده از کرم صورت به جای خمیردندون در 20 سالگی.
گرفتن یک سوسک زنده با دست برهنه از داخل کیف خانم دوستم.
آمپول بازی نکردن در کودکی!
آموزش دادن به جوجه ماشینی برای اینکه با بشکن زدن به طرف من بیاد!
خوردن اولین ضربه روحی از نداشتن پارتی در 10 سالگی (تو مسابقه علمی دوم شدم، اما نفر سوم انتخاب شد)
مقام پنجاهم در مسابقه دوچرخه سواری در راهنمایی! (وقتی رسیدم، همه رفته بودن!)
کاپیتانی ضعیفترین تیم فوتبال مدرسه در دبیرستان!
دوستی با یک نفر که پلاک ماشین بابای 50 تا دختر رو حفظ بود در دبیرستان!
گرفتن نمره 10 از استادی که نمره زیر 17 نداشت!
خوردن یک قابلمه ماکارونی (به اندازه 4 نفر) در یک وعده نهار.
بهترین آشپز خوابگاه به شهادت جمع کثیری از دانشجویان چترباز!
فهمیدن طرز کار گوشی Nokia 3310 به تنهایی و بدون آموزش!
استفاده از کامپیوتری که فن پاورش سوخته بود به مدت یک سال (روزی 10 ساعت)
توانایی تشخیص CD خام از CD رایت شده.
توانایی نصب ویندوز 98 انگیلیسی و عربی به همراه پارسا 99.
انجام کپی پیست به 3 روش مختلف!
با کامپیوتر DX 486 کار کردم!
در 7 روز متوالی در 6 شهر ایران بودم: کرج – تهران – همدان – انزلی – اصفهان – شیراز!
سابقه 8 سال داشتن گواهینامه بدون حتی یک متر رانندگی!
سه بار تصادف بدون آسیب دیدگی داشتم!
میتونم 70 سانت بپرم!
دارای ترس از ارتفاع میباشم! (وحشتناکترین خاطره زندگیم سوار شدن تلهسیژ دربند بود!)
یک بار در خواب اعدام شدم!
برادرم از امام حسین تا صادقیه پیاده رفته!
.
.
.
احتمالا این داستان ادامه دارد!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|