تبليغاتX
کهنه حصیر
 
 

منتظر نیستم.

رو آیکون بازی دبل کلیک میکنم. میرم تو تنظیمات. میذارمش رو easy. حیف که easiest نداره.

 

چی؟ سرشاخ شدن با زندگی؟

نیستم.

 

 

 

صبح بیدار میشم.

منتظرم تا سرویس بیاد. منتظرم تا برسم پادگان. منتظرم تا ساعت 2 بشه. منتظرم تا برسم خونه و ناهار بخورم. منتظرم تا وقت شام بشه و شام بخورم. منتظرم تا شب بشه و بخوابم. منتظرم تا زنگ ساعت بیدارم کنه.

صبح بیدار میشم . . .

 

 

غیر اینها منتظر هیچ چیز نیستم.

منتظر هیچ برنامه تلویزیونی نیستم. منتظر هیچ مسابقه فوتبالی نیستم. منتظر بیرون اومدن هیچ روزنامه‌ای نیستم. منتظر خوندن هیچ خواننده‌ای نیستم . . .

منتظر هیچ تلفنی نیستم. منتظر هیچ نامه‌ای نیستم. منتظر هیچ ایمیلی نیستم. منتظر هیچ دوستی نیستم . . .

منتظر هیچ اتفاق تازه‌ای نیستم. منتظر هیچ آدم تازه‌ای نیستم. منتظر هیچ هدیه‌ای نیستم. منتظر هیچ عشقی نیستم. منتظر هیچ عاشقی نیستم . . .

منتظر خودم هم نیستم . . .

حتی دیگه منتظر خدا هم نیستم.

 

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردين1385ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط سعید  |  4 نظر

 

بخوانید !

چند شب پیش که دوباره تو پادگان آماده شب بودم موقع نماز مغرب بود که داشتم برای شام میرفتم. نماز تموم شد و حاج آقا رفت رو منبر. صداش از بلندگوها میومد. تا رفت پشت میکروفون به یه سرباز گفت که آقا جان اول اسم اینایی که اومدن نماز رو بنویس تا ببینیم کی اومده بعد بریم از اونایی که نیومدن بپرسیم چرا نیومدن. از این به بعد هم فقط به اونایی که نماز بخونن شام میدیم. برید به هرکی میخواید بگید اینجا یه آخوندی هست که به اونایی که نماز نمیخونن شام نمیده.

یاد اون جمله کلیشه‌ای و معروف زورکی به بهشت فرستادن می‌افتم. این بریده روزنامه رو هم بخونید:

کمال تبریزی پس از مواجهه با موج اعتراض‌های گسترده مردم و مسئولین نسبت به اکران فیلم ناخوشایند [مارمولک] در سینماهای ایران، بازسازی چهره مخدوش شده‌اش را در صدر برنامه‌های خود قرار داد. انتخاب فیلمنامه یک تکه نان به دلیل نگاه به ظاهر دینی‌اش به موضوعات اجتماعی، محمل مناسبی برای دستیابی به این هدف بود.

صبح صادق – 21/1/85 – شماره 246 – هفته نامه داخلی سیاسی، فرهنگی و اجتماعی – اداره سیاسی ستاد نمایندگی ولی فقیه در سپاه

(یعنی هفته نامه داخلی سپاه !)

 

میخواستم زیر بعضی از کلمات خط بکشم. اما یاد حرف یه نویسنده افتادم که میگفت خط کشیدن زیر کلمات یا پررنگ‌تر نوشتن بعضی کلمات توهین به شعور خواننده است. یعنی خواننده نمیفهمه چی داره میخونه. در کنار این نظر، خودم فکر میکنم که نباید زیر کلمات خط کشید تا خواننده برداشت خودش رو آزادانه انجام بده. تحمیل یک عقیده جالب نیست. اگه نویسنده واقعا توانمند باشه خواننده همون برداشتی رو خواهد داشت که نویسنده میخواد.

همیشه طالب اوریجینال‌ها باشید!

 

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

 

نمی‌خواد به خودتون فشار بیارید. اون کلمات معنی خاصی نداشتند. انتخابشون به این دلیل بود که حروفشون روی صفحه کیبورد در کنار هم قرار داره! چند تا کلمه دیگه هم هست: آتن، تن، نم، لا، سی. اما با حروف لاتین کلمات کمتری میشه ساخت یکی we، یکی as و یکی هم QWERTY که اصطلاحا به نوع سیستم چینش متداول روی صفحه کیبورد گفته میشه. این سیستم در واقع بدترین نوع چینش حروف روی کیبورد هست. دلیلش هم اینه که در ابتدا ماشین‌های تحریر سرعت پایینی داشتند و اگه سرعت دست تایپیست از یه حدی بالاتر می‌رفت اهرم‌های دستگاه تو هم می‌رفت و مشکل ایجاد می‌کرد. بعد از پیشرفت ماشین تحریرها و اومدن کامپیوتر سیستم‌های دیگه‌ای هم ابداع شده تا سرعت تایپ رو بالا ببره اما هیچ کدوم جا نیفتادند. شاید یه دلیلش همون عادت باشه.

بعضی چیزای به ظاهر پیچیده در واقع خیلی ساده هستند و خیلی چیزای به ظاهر ساده در واقع خیلی پیچیده هستند.

 

گاهی هم بعضی چیزای بی اهمیت تو زندگی، الکی واسه آدم مهم میشه. خوبه آدم چیزای مهم رو از چیزای بی‌اهمیت جدا کنه و توانشو صرف مهماش کنه. اما مشکل اینجاست که آدم بعضی وقت‌ها در تشخیص میزان اهمیت مسائل اشتباه میکنه. من اینو از لحاظ اجتماعی نوشتم!

اما من هنوز واقعا نمی‌دونم چه مسئله‌ای برای ما مهم‌تره. انرژی هسته‌ای، نفت، پتروشیمی، نانوتکنولوژی، کشاورزی یا چیزای دیگه. به هر حال انرژی هسته‌ای چه مهم باشه و چه نباشه تمام توان کشور رو به سمت خودش کشونده. تمام توان مالی به سمت پروژه‌های مربوط به اون رفته و بقیه پروژه‌ها خوابیده. عسلویه هم که به حق سرمایه‌گذاری خوبی روش شده بود یک دفعه خوابید. قسمت زیادی از کسایی که تو عسلویه کار میکردند اونجا رو ترک کردند. تو پروژه‌های آبی هم که بیشتر به من مربوط میشه کارا حسابی خوابیده. پول این پروژها داده نمیشه. در عوض تمام شرکت‌هایی که تو کار انرژی هسته‌ای هستند جلو جلو پولشونو میگیرن و پروژه‌ها رو جلوتر از موعد مقرر تمام میکنن.

مراسم دیشب هم که .... نمی‌دونم، . . . یا خبر خیلی مهم نبود یا مراسم خیلی آبکی بود. دیگه وقتی آدم سانتریفیوژ داره خوب سوخت هسته‌ای هم تولید میکنه دیگه. حالا امروز نشد فردا. از سانتریفیوژ بربری که در نمیاد. سوخت هسته‌ای درمیاد خوب! طبق معمول هم که یکی باید بگه این صدای ملت ماست. آیا شما نمی‌گویید الله و اکبر؟ خوب مسلمه که ما هم باید بگیم الله و اکبر. اصلا هر چی شما بگی ما باید بگیم . . . .

(یه چیز بیتربیتی میخواستم بگم، نمیگم!)

 

 

 

+++++++++++++++++++++++

آدم اگه خسته باشه احتیاج به استراحت داره. هم خستگی جسم استراحت میخواد و هم خستگی روح. وقتی آدم خسته هست هیچ چیز بیشتر از استراحت به آدم نمی‌چسبه. چه جسم خسته باشه، چه روح. اگرچه میتونم تمام طول روز راه برم، اگرچه میتونم تمام طول روز کار کنم، . . . اما احتیاج به استراحت دارم.

من خسته‌ام.

خسته.

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 24 فروردين1385ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط سعید  |  4 نظر

 

جایزه داره!

کم – من – نت – تا – لب – رز

نمک – لات – بلا – سیب – زر

اگه فهمیدید معنی کلمات بالا چیه؟

 

 

کف گرفتن مالیات از حقوق تعیین شد: 217500 تومان. فکر میکنم معنیش اینه که از حقوق‌های کمتر از این مقدار مالیات گرفته نمیشه. ولی من نمیدونم چرا از حقوق 36 هزار تومنی من 7 هزار تومن مالیات کم میشه!!!

ما تو پادگان یه سرهنگی داریم که فکر میکنه چسب قطره‌ای با چسب مایع فرق میکنه. یعنی دو تا چیز متفاوت هستند. من خیلی فکر کردم به اینکه چرا این سرهنگ باید بیشتر از من حقوق بگیره.

 

 

 

بر اساس تجربیات گذشته به این نتیجه رسیده بودم که نباید وارد بعضی جریانات بشم. منظورم جریانات سیاسی نیست. کاری به نوع جریان نداشته باشید. مسئله وارد شدن یا وارد نشدنه. به نظر سرکاری میاد. به نظر میاد نتیجه‌ای نداره. چیزی نیست جز سو استفاده از سرمایه‌های آدم. نه، نتورک مارکتینگ رو نمیگم. مثل اینه که بگیرن بچلوننت، شیره جونت رو بکشن و بعد گوشه خیابون ولت کنن. انگار کسی تو این وادی با آدم روراست نیست. انگار هنر مردمان این وادی سرکار گذاشتنه. این وادی فقط فرصتیه برای دروغ گفتن. وارونه جلوه دادن حقیقت. خوب نشون دادن بدی‌ها و بد نشون دادن خوبی‌ها. شنیدن دروغ با جون و دل و دروغ گفتن با لذت.

از من نخواه بهت دروغ بگم. از من نخواه فریبت بدم. نخواه که در مقابل بدی‌ها چشمتو بگیرم. نخواه که بدی‌ها رو خوب نشون بدم. گول منو نخور. چشماتو باز کن. ببین. خودت قضاوت کن. من قاضی اعمال خودم نیستم.

از من توقع نداشته باش اینطوری باشم...

... اگرچه هنوز نمی‌دونم تو میخوای چطور باشی.

 

 

 

بیخیال! . . .   در مورد اون کلمات اول فکر کنید. جایزه هم داره!

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردين1385ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط سعید  |  8 نظر

 

عادت

بعضی وقتا خیلی احساس خستگی و کوفتگی میکنم. گاهی وقتا که دراز کشیدم و به سقف اتاق نگاه میکنم هوس میکنم که یهو تو یه لحظه جهت جاذبه زمین به سمت آسمون عوض بشه و من یهو از جام کنده بشم و به شدت بخورم به سقف. گاهی که به سقف اتاق زوم میکنم و میرم تو بحرش به ذهنم میرسه که اگه سقف اتاق میشد کف و کف اتاق میشد سقف خیلی جالب میتونست باشه. یعنی کف زمین مثل سقف خالی باشه، چراغ‌ها رو کف اتاق باشن. درها از کف اتاق بالاتر باشه و به سقف بچسبه! فکر جالبیه. یه بار رو کف زمین دراز بکشید و به سقف خیره بشید. کف زمین از روی تخت بهتره. چون پائین تره و عمق بیشتری به دیدتون میده. فقط یا این کاری که گفتمو نکنید یا اگه امتحان میکنید تو خیالاتتون عمیق بشید.

 

حتما میدونید که تصویرها وقتی از عدسی چشم رد میشن به طور وارونه روی پرده شبکیه میفتن و مغز اون تصویر وارونه رو از چشم دریافت میکنه. یک آقای به ظاهر دانشمندی از همین موضوع این ایده به ذهنش رسیده بود که ممکنه اون چیزی که ما داریم میبینیم در حقیقت همون تصویر وارونه روی پرده شبکیه هست و در نتیجه دنیای واقعی برعکس اون چیزی هست که ما میبینیم. این آقا اومد یه آزمایشی کرد. یه عینک ساخت که از پشتش همه چیز وارونه دیده میشد. یعنی همه چیو سر و ته میدید. این عینک رو زد به چشمش و چند هفته‌ای اینجوری زندگی کرد. با وجود اینکه چند روز اول خیلی سخت بود ولی در انتها تونست به طور عادی با محیط اطرافش ارتباط برقرار کنه و به مشکلی برخورد نکنه.

 

عادت خیلی چیز بدیه.

 

 

  نوشته شده در  شنبه 19 فروردين1385ساعت 6:39 بعد از ظهر  توسط سعید  |  2 نظر

 

خوب !

یه روز ظهر قبل از چهارشنبه سوری تو پادگان، رفته بودیم نماز جماعت. بین دو نماز حاج آقا درمورد چهارشنبه سوری صحبت می‌فرمودند. می‌گفت خنده خوب نیست! خنده مال شیطان است! گریه کنید! گریه قلب را صفا می‌دهد!

 

قراره که امسال هرچی مربوط به پیامبر میشه با شکوه برگزار بشه. واسه همین به ما گفتن که سه‌شنبه نیاین پادگان. عوضش چهارشنبه رحلت پیامبر که تعطیله بیاین پادگان که یه هیئت عزاداری ببریم داخل شهر. احتمالا سربازای سپاه رو تو فیلم‌هایی که از راهپیمایی نشون دادن دیدید.

 

کارخونه صنایع پوشش تو ورودی رشت قرار داره. درست لب جاده رشت به انزلی. چند ماهی میشه که حقوق کارگراش رو نداده. گارگرا هم هر چند وقت یکبار، لاستیک آتیش میزنن، میشینن تو جاده و جاده رو بند میارن تا خلاصه یکی یه فکری براشون بکنه. هر دفعه هم یکی میاد با وعده و وعید قضیه رو تمام میکنه. اما این دفعه آخری، چند روز قبل از عید، دیگه کاسه صبر کارگرا لبریز شده بود. بطوری که این دفعه یه پراید و یه زانتیا رو آتیش زدند. چند روز بعد هم کارگرای کارخونه خاور نزدیک رشت سمت صومعه سرا به همین شکل جاده رو بند آوردن.

 

تو پنج شش ماه اخیر شاید چند بار این اتفاقا افتاده. هم تو رشت هم تو خیلی شهرهای دیگه ایران. اما نه تو اخبار سراسری گفته شد و نه حتی تو اخبار شبکه‌های استانی. فکر نمی‌کنم رادیوهای محلی هم اشاره‌ای کرده باشن. دیشب که داشتم اخبار نگاه میکردم یاد اینا افتادم. دیشب داشت شلوغی‌های فرانسه رو نشون می‌داد. با تمام جزئیات! با تعداد شرکت کننده‌ها در راهپیمایی در پاریس و مارسی و اینکه دقیقا چی می‌خوان و دولت چی میگه. بعدش هم که اعتصاب یک و نیم ملیون نفر تو انگلیس رو نشون داد. به خاطر اینکه سن بازنشستگی از 60 سال می‌خواد بشه 70 سال.

یاد اعتصاب راننده‌های شرکت واحد افتادم. اینکه چه بلایی سرشون آوردن و خلاصه اعتصاب ربط پیدا کرد به دشمن.

دارم به خودم فشار میارم ببینم آزادی بیان جزو حقوق بشر بود یا نه!

 

اعتراضات ما ایرانی‌ها هم باحاله! اگه روز شنبه یه اتفاقی بیفته که جای اعتراض داشته باشه، باید تا جمعه صبر کنیم تا بعد از نماز جمعه راهپیمایی کنیم! بعد از اینکه کل دنیا داد و بیداد کردند و قضیه تموم شد! مثل قضیه کاریکاتورها! کلا ما که به چیز خاصی اعتراض نداریم. باید بهمون بگن که بیاین اعتراض کنید تا بریم! یاد فیلم شرک میفتم. سربازا رو تابلو می‌نوشتن که حالا مردم باید چیکار کنن! بخندن، گریه کنن، شاد باشن، غمگین باشن ....

تازه جالبش اینجاست که فکر میکنیم اگه تو راهپیمایی‌ها شرکت کنیم مشت محکمی هم زدیم ...! میشه مقایسه کرد. خیلی هم بیربط نیست! ببینید مثلا یه درگیری پیش میاد تو فلسطین. خبرش اینجوری پخش میشه:

تلویزیون ایران: رژیم صهیونیستی در یک اقدام تروریستی 3 تن از فلسطینیان را به شهادت رساند.

مخاطب: حداکثر 70 میلیون.

CNN: تروریست‌های فلسطینی 3 تن از نظامیان اسرائیلی را به قتل رساندند.

مخاطب: مثلا 500 میلیون.

BBC: تروریست‌های فلسطینی 3 تن از نظامیان اسرائیلی را به قتل رساندند.

مخاطب: مثلا 300 میلیون.

تازه اضافه کنید 100 تا شبکه مختلف دیگه رو که دست ما نیست. یعنی دست اوناست!

پس بیخود نیست که همه دنیا فکر می‌کنن همه مسلمان‌ها عرب هستن و همه عرب‌ها تروریست! و بیخود نیست که ایران داره از همه جا رونده میشه و بیخود نیست که حتی اسم ایران داره از بازی‌های کامپیوتری حذف میشه و غیره و غیره و غیره!

 

دوستان کلا بی‌خیال:

می خور که شيخ و حافظ و مفتی و محتسب

چون نيک بنگری همه تزوير می‌کنند

 

با حافظ بیشتر باشید:

حافظ حدیث نغز تو از بس که دلکش است

نشنید کس که از سر رغبت زبر نکرد

 

*****************

خوشم میاد بلاگ عکس داشته باشه. البته نه عکس شمع و گل و پروانه! اینجوریش خوشم نمیاد. عکس باید معنی و مفهوم و هدف داشته باشه! در واقع کاربرد داشته باشه! مثل عکس‌های بلاگ حمید.

البته اگه اینا رو هم نداشته باشه حداقل باید نشون دهنده عرق ملی نویسنده باشه! مثل عکس من!

 

 

 

 

بهر حال گریه کنید و یادتون باشه نخندین که خندیدن کار شیطونه!

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردين1385ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط سعید  |  6 نظر

 

وصیت نامه!

 

وصیت نامه!

قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌هاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت‌نگاري قرار دهيد.

به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم!

ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك‌كاري كنند.

عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم.

كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد!

مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند.

روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد!

كساني كه زير تابوت مرا مي‌گيرند، بايد هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد.

گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند.

از اينكه نمي‌توانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش مي‌طلبم.

به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم.

چون تمام آرزوهايم را به گور مي‌برم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي جسدم باشد.

 

 

  نوشته شده در  جمعه 4 فروردين1385ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط سعید  |  7 نظر

 

خسته

 

گفتا خموش حافظ کین قصه هم سر آید

خاموش شدم، برای تو

اما

فریاد شدم، برای خویش

بسان مرغان حق

حق،

حق،

تا صبح

تا طلوع حق

 

 

---------------------------------------

 

از تو بیش از همه دنیا

از خودم بیش از تو خسته‌ام

 

خسته، اونقدر که قدرت فکر ندارم. اونقدر که بی فایده ست فکر. اونقدر که بی فایده ست آواز قناری تو قفس. اونقدر که شب با روز فرقی نداره.

وقتی ماه رو تو آب حوض نگاه کرد ولی ماهی تو حوض رو ندید، ماهی توی حوض دلش گرفت. وقتی رو برگ های زرد پاییزی قدم گذاشت ولی سرشو بالا نکرد که درخت رو نگاه کنه، درخت دلش گرفت. وقتی از کوچه رد شد ولی به اون خونه نگاه نکرد، خونه دلش گرفت. وقتی پرده ها رو کنار زد که باغ رو تماشا کنه ولی پنجره رو ندید، پنجره دلش گرفت. وقتی به گل نگاه کرد ولی گلدون رو ندید، گلدون دلش گرفت. وقتی به دیوار نگاه کرد ولی یادگاری رو دیوار رو ندید ... من دلم شکست.

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 3 فروردين1385ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط سعید  |  نظر بدهید

 

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 11:8  توسط سعید 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM