تبليغاتX
کهنه حصیر

فیلم!

 

امشب فیلم ماتریکس از شبکه چهار پخش شد.

 قراره قسمت 2 و 3 هم روزهای 3 و 6 فروردین پخش بشه. سانسور شدش حال نمیده! 

 

 

***********************************

چند وقت پیش در مورد فیلم روح نوشته بودم. یعنی دوشنبه 8 اسفند. خیلی جالبه! قراره دوشنبه شب (امشب) از شبکه دو پخش بشه. چی باعث شده که یه فیلم قدیمی و از یاد رفته از آرشیو صدا و سیما در بیاد و بره رو آنتن؟ اینکه من بهش فکر می کردم؟ از این اتفاقا برام زیاد میفته. نمی دونم چرا. گاهی فکر می کنم یه نشانه هست. اما نمی دونم نشانه چی. گاهی منو میترسونه.

 

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 7:36 قبل از ظهر  توسط سعید  |  2 نظر

 

معرفی کتاب!

 

درخت زیبای من

(درخت پرتقال شیرین من)

ژوزه مائورو ده واسکونسلوس

O meo pe de Iaranja lima

(My Sweet – Orangetree)

Jose Mauro De Vasconcelos

 

اگه این کتاب رو نخونید چیز خیلی بزرگی رو تو زندگیتون از دست دادید!

 

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

شارژ !

سلام!

یه چند وقتی زیادی فهش دادم! ببخشید! دیگه بچه خوبی شدم! دیگه حرف بد بد نمیزنم! الان کلی روحیه‌ام لطیف شده. یه نمونه این ترانه رو داشته باشین:

(حوصله ندارم برم تو این سایتا آپلود کنم، بعد شما گوش بدین. همینجوری هر کی با صدای خودش بخونه حالشو ببره! بهتره! نه؟ )

 

ای دختر صحرا نیلوفر، آه نیلوفر، آه نیلوفر

در خلوتم بازآ نیلوفر، آه نیلوفر، آه نیلوفر

 

حالا تو عاشقی، یا من؟

مکن جور و جفا، با من

روم در کوه و صحرا من که بین سبزه‌ها

ای نوگل دیر آشنا، یابم تورا یابم تورا

تویی نامهربان، با من

مکن جور و جفا، با من

روم در کوه و صحرا من که بین سبزه‌ها

ای نوگل دیر آشنا، یابم تورا یابم تورا

.

.

.

 

 

امروز رفتم رمان کوری (خوزه ساراماگو) رو بخرم، فروشنده گفت نداریم، خیلی وقته تموم کردیم. اون طرف رمان‌های جدید رو گذاشتیم برو ور دار! با خودم گفتم بابا دم انزلی‌چی ها گرم! رمان مد روز می‌خونن! چیزی که گرفتم کتاب درخت زیبای من (نوشته ژوزه مائورو ده واسکونسلوس) بود. حالا بخونم ببینم چطوره.

 

 

 

************************

هنوز نمیدونم یا انگار نمیتونم تصمیم بگیرم چطور باشم. یه آدم افسرده، بی حال، بی رمق، جدا از همه که همش انرژی منفی از خودش بیرون میده ....... یا یه آدم سرحال، سرزنده، شاد و با روحیه که همش انرژی مثبت به دیگران میده ...

 

 

******************************

هدف داشتم. کار میکردم. دنبال می‌کردم. فکر داشتم. ایده داشتم. خلاق بودم. پوز می‌زدم. بالا بودم. دنبال بالاترین‌ها بودم. بالاترین نمره‌ها رو می‌گرفتم. بهترین مقاله‌ها رو می‌نوشتم. شاگرد اول می‌شدم ....

چی بودم، چی شدم.

دلم برای اون روزا تنگ شده. اون روزا که قدر روحیه خوبم رو ندونستم.

 

 

 

علیرضا!

خیلی لطف داری. ممنون!

 

کاش مثل تو پر انرژی بودم.

آدم 2 تا رفیق مثل تو داشته باشه دیگه غم و غصه نداره! متاسفانه یکی بیشتر نیستی! واسه همین من غم و غصه دارم!

 

علیرضا شارژم کن! البته نه مثل این عکس پایینی ها !

سوء تابیر نشه!

 

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

470 روز دیگه!

(((( آقای مجهول عزیز!

 کاش آدرس میذاشتی، .... به قول یکی فوضولیم درد گرفت!

آدرس بذار. فکر میکنم آشنایی، ...

آره؟ میشناسمت؟

...

... آدرس بذار ))))

 

---------------------------------------------------------

 

 

608 – 138 = 470

نبود 470 روز دیگه؟

 

 

*   مثل اینکه این ماجرای کپی گرفتن از فرم ها ادامه داره. امروز یه پسره سیریش حسابی منو دق داد. فقط کم مونده بود بخوابونم در گوشش. یه فرم 5 برگی بهش دادم بره کپی بزنه. رفته 4 برگشو کپی زده بعد اونجا که کپی میگرفتن کاغذش تموم شده. ورداشته برگ پنجمو از برگه های فرم اصلی کنده گذاشته لای کپی ها آورده. همین جوری هم واستاده بهم میگه این کارو کردم! بهش میگم آخه الاغ! الان یه نفر دیگه بیاد فرمو بخواد من فرم ناقصو بدم بهش چیکار کنه؟ بعدشم که کاراشو انجام دادم و پرونده شو کامل کردم بهش گفتم کارت تموم شد میتونی بری، .... واستاده بر و بر منو نگاه میکنه میگه باشه! میگم الاغ گمشو بیرون دیگه! خیلی از قیافت خوشم میاد!

 

 

*   یکی اومده بود متولد 1362 بود. بعد دو تا بچه داشت که بچه اولش سه ساله بود! بعضی ها هم راحتنا! یا اینا خیلی راحتن، یا ما خیلی سخت میگیریم!

 

 

*   آقایون زحمت کشیدن به وضعیت حقوق بشر در کشور رسیدگی کردن! الان ما کلی از دنیا جلو هستیم! مثلا دیه غیر مسلمان ها که نصف مسلمان ها بود الان برابر شده.

امروز یه نفر برای جذب سپاه اومده بود. نزدیک 10 سال سابقه بسیجی داشت! ولی ردش کردن. چون سنی (اهل تسنن) بود. یارو سرگرده بهش گفت شما رد شدی. تشریف ببر! طرف اصلا نپرسید برای چی! انگار دیگه عادت کرده بود به این جور جواب شنیدن ها. نمیدونید چقدر ناراحت شده بود. دلم میخواست با چشام باهاش حرف بزنم ولی هیچ احساسی رو نتونستم بهش منتقل کنم. چون هیچی برای گفتن نداشتم.

 

 

***************************************

آشغال ... احمق بی شعور... نفهم ... خر!

همچین هوس کردم فهش بدم!

چی فکر کردی احمق؟ فکر میکنی چی کاره ای؟

چرا فکر میکنی هر کاری گفتی من باید انجام بدم؟ میگی به سربازا باید بگیم به شما هم باید بگیم؟ مگه من سرباز نیستم؟ فکر کردی چون سنم بیشتر از بقیست یا بیشتر درس خوندم هر کاری گفتی باید انجام بدم؟ نه آقای محترم. من سربازم. سرباز هم کارش اینه که پادگانو نظامو ارتشو سپاهو خلاصه این سیستمو دودر کنه. آره. پنبه رو از گوشت دربیار. فکر کردی من کارمند اینجام که سر ساعت بیام سر ساعت برم؟ بیشعور نفهم! یه بار دیگه بهم بگی اضافه کار واستا خیکتو میریزم بیرونا .... عوضی ...! فکر کردی برای من مهمه چهار تا بسیجی کمتر یا بیشتر جذب کنی؟ به من چه که فلان لیستت دو تا کم داره و فلان لیستت چهار تا اضافه داره. به من چه؟!

الاغ! چهار ماهه همین ماهی 20 تومن حقوقو نگرفتم. بهت میگم مرخصی بده برم فیش حقوقمو بگیرم میگی بذار هفته دیگه برو. بعد خودت 10 دقیقه بعد واسه چهار پنج تومن حق ماموریت پادگانو گذاشتی رو سرت؟ آشغال ... خجالت نمیکشی به خاطر چهار پنج تومن پشت تلفن عربده میکشی؟

600 روز باید تواین پادگان باشم. به خاطر یه تیکه کاغذ که روش نوشته خدمت دوره ضرورت را انجام داده. همین! این سربازی هیچ معنی دیگه‌ای برام نداره. فکر کردی دفتر و دستک شما برام مهمه؟ چرا فکر میکنی من باید واسه کاری که اینجا انجام میدم احساس مسئولیت کنم؟ چه ربطی به من داره؟ واسه سیستمی که دو سال از بهترین سالهای عمرمو تلف میکنه باید دل بسوزونم؟ یه روز تموم میشه. اون روز که رفتم بیرون تا آخر عمرم تموم آدمای این پادگانو فهش میدم.

انتخاب خودتونه!

***************************************

 

 

(((( آقای مجهول عزیز!

 کاش آدرس میذاشتی، .... به قول یکی فوضولیم درد گرفت!

آدرس بذار. فکر میکنم آشنایی، ...

آره؟ میشناسمت؟

...

... آدرس بذار ))))

 

 

 

می نویسم و فضا

می نویستم و دو دیوار و چندین گنجشک

یک نفر دلتنگ است

 

 

 

  نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1384ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

من هیچ بدهکاری به تو ندارم!

در روابط دو دو تا چهارتایی بدترین چیز اینه که از سرمایه هات برای یکی خرج کنی، بعد طرف خیلی راحت بیاد و بهت بگه: من هیچ بدهکاری به تو ندارم.

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 4:24 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

همسفر

خدا آخر و عاقبت سربازی ما رو بخیر کنه! نمیدونید با چه جور آدمایی سر و کار دارم.

چند روزیه جذب داریم برای بسیج. یه فرمی رو باید پر میکردن. چون کپی های ما از اون فرم تموم شده بود، به یکی گفتم برو این فرم رو کپی بگیر بیار. طرف رفته بود فرم رو پر کرده بود بعد ازش کپی کرفته بود!!!

یکی هم رفت کپی گرفت اومد، بعد پرسید هردوشو باید پر کنم؟

 

.......................................................

بعضی از ترانه ها هیچ وقت کهنه نمیشن. این ترانه بهترین کاریه که ستار خونده. یکی از آهنگایی که من خیلی باهاش حال میکنم:

 

همسفر تنها نرو

بزا تا با هم بریم

سرنوشتمون یکی

هر دومون مسافریم

 

تازه از راه رسیدم

هنوزم خسته رام

همسفر تنها نرو

بزا تا منم بیام

 

وقت دل کندن از این

شهر و دلبستگیها

موندن از خونه جدا

با همه خستگیها

 

جون به لبهام رسیده

تا به کی در به دری

گرد غربت رو تنم

که بازم باید بری

 

بزا تا خستگی از

این تن خسته بره

سخته دلبستگی از

شهر دلبسته بره

 

اگه به زاری بیا

من میشم سنگ صبور

گوش به قصه هات میدم

شهر غربت راه دور

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

ای حافظ شیرازی، تو محرم هر رازی ...

به این نتیجه رسیدم که اگه دیگران منو تحویل نمیگیرن به خاطر اینه که من دیگران رو تحویل نمیگیرم.

اگه دیگران باعث شادی من نمیشن به خاطر اینه که من باعث شادی دیگران نمیشم.

اگه دیگران باعث ناراحتی من میشن به خاطر اینه که من باعث ناراحتی دیگران میشم.

 

رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد

صد لطف چشم داشتم و يک نظر نکرد

 

سيل سرشک ما ز دلش کين به درنبرد

در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد

 

يا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار

کز تير آه گوشه نشينان حذر نکرد

 

ماهی و مرغ دوش ز افغان من نخفت

وان شوخ ديده بين که سر از خواب برنکرد

 

می‌خواستم که ميرمش اندر قدم چو شمع

او خود گذر به ما چو نسيم سحر نکرد

 

جانا کدام سنگ‌دل بی‌کفايتيست

کو پيش زخم تيغ تو جان را سپر نکرد

 

کلک زبان بريده حافظ در انجمن

با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1384ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

ادامه ... !

ولی من برداشت دیگه ای از متن قبلی دارم.

انسان همان چیزی است که بیشتر اوقات به آن می اندیشد.

به نظرم یعنی انسان همونقدر خوبه که فکرهای خوب میکنه و همونقدر بده که فکرهای بد میکنه. این نوع دیدگاه !! چند وقتیه خیلی مشغولم کرده.

  نوشته شده در  يکشنبه 14 اسفند1384ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

کشف بزرگ!

 

انسان همان چیزی است که بیشتر اوقات به آن فکر می کند.

 

 

  نوشته شده در  جمعه 12 اسفند1384ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

روح!

اگه از یه چیزی مطمئن بودم همین الان خودمو میکشتم! فیلم روح رو دیدین؟ مرده بعد از مرگش میره پیش زنش. میتونست ببیندش. رفتارشو میدید و حرفهاشو میشنید. اگه مطمئن بودم که زندگی بعد از مرگ حتی برای مدت محدودی به این شکل هست، خیلی دلم میخواست زودتر تجربش کنم.

دوست دارم بعد از مرگم ببینم مردم چیکار میکنن. دوست دارم بدون اینکه دیده بشم مردم رو ببینم. دوست دارم خلوت مردم رو ببینم. دوست دارم اون روی دیگه آدما رو که از من پنهان بوده ببینم و حرفایی که جلوی من نمیزدن رو بشنوم. دوست دارم ببینم قضاوتم در مورد باطن آدما، که از روی ظاهرشون در موردشون داشتم چقدر به واقعیت نزدیک بوده. دوست دارم دروغاشون برام رو بشه. حتی اگه تو اون لحظه نتونم بهشون بگم: دیدی! این بود رسمش؟

 

یه کار معین رو اگه دیگران انجام میدادن خوب بود و اونا میشدن آدم خوبه! ولی همون کارو اگه من انجام میدادم اشتباه بود و من میشدم آدم بده! تو این دور و زمونه چقدر کم پیدا میشه کسی که با آدم رو راست باشه.

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

نمی دونم!

دیروز داشتم یه برنامه (کامپیوتری) می نوشتم. حدود یک ماه بود تو یه قسمتش گیر کرده بودم. دیروز بعدازظهر راهشو پیدا کردم. اینقدر حال کردم. کلی شارژ شدم. احساس کردم دنیا قشنگتر شده! احساس کردم زندگی چقدر میتونه لذت بخش باشه! بعد از یه نیم ساعتی رقص و پایکوبی!!! نشستم بقیشو بنویسم. حدود 9 شب دوباره خوردم به یه مشکل اساسی! یه گیر دیگه! دوباره احساس کردم زندگی چقدر خسته کننده هست. دوباره بشین فکر کن!

درها باز میشن، ولی اتاقا اونقدر کوچیکن که زود میخوری به دیوار. دوباره باید یه در دیگه رو بکوبی.

باز هم درهای حکمت و باز هم درهای رحمت.

وقتی زندگی آدم خالی باشه چیزای کوچیک توش زود به چشم میان.

 

 

 

 

امروز صبح مجری تلویزیون می گفت که اگه خدا یه چیزی رو به کسی نمیده، دلیلش اینه که خیر و صلاح اون شخص تو اون نیست. داشتم فکر می کردم چه خیر و صلاحی تو این عکسی بالایی وجود داره؟ یعنی خیر و صلاح این بچه تو این نیست که غذای درست و حسابی بخوره، لباس درست و حسابی بپوشه، خانواده درست و حسابی داشته باشه، سقفی بالای سرش باشه . . . .

از آدمایی که میگن «آخی!»، «الهی!»، «بیچاره!» و ... بدم میاد. اینا از بیچارگی چی میدونن؟ اینا از بدبختی چی میدونن؟

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 11:10  توسط سعید 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM