تبليغاتX
کهنه حصیر

روابط دو دو تا چهارتایی

 

 

شما دوست داشتین جای کدوم یکی بودین؟ جای اون بچه؟ یا جای اون سرباز؟

 

به بچه ها راحت میشه محبت کرد. چون آدم هیچ توقعی از اونا نداره. هزار تا کار واسه بچه ها میکنی و هیچ انتظاری ازشون نداری. ولی همین بچه ها وقتی بزرگ میشن دیگه وضع فرق میکنه. دیگه کاری رو بدون انتظار جبرانش براشون انجام نمیدی. دیگه محبت فقط در برابر محبت متقابل معنی پیدا میکنه. اگه کارشونو راه بندازی انتظار داری که 2 روز دیگه اونام کارتو راه بندازن. من یک کیلو بهت محبت میکنم تا تو هم بعدا یک کیلو بهم محبت کنی. من یک متر کار تورو جلو میبرم تا تو هم یک متر کار منو جلو ببری. اگه وقتی یه نفر به کمکت احتیاج داره بهش کمک کنی و کاری واسش انجام بدی اگه بعدا که تو احتیاج به کمک داری طرف قالت بذاره همه به حساب سادگی تو و زرنگی طرف میذارن. بنابراین باید همیشه حساب دو دو تا چهارتای این روابط و کمک های متقابل رو داشت تا یه وقت زیادی واسه کسی مایه نذاری که بعدا سرت کلاه بره.

پائولو کوئیلو تو کتاب زهیر به این موضوع اشاره کرده و یه اصطلاح به نام بانک اعتبارات (یا یه چیزی تو همین مایه ها) معرفی کرده. میگه وقتی ما یه کاری واسه کسی انجام میدیم در واقع تو بانک اعتبارات سرمایه گذاری میکنیم. بعدها که احتیاج به کمکی داشتیم بر اساس همین اعتبارات به ما کمک میشه.

اگه بخوام بگم این جور روابط غلطه و اشتباهه خیلی توذوق میزنه و خیلی حالت شعاری میگیره. ما که تو آرمان شهر زندگی نمی کنیم. این چیزا هست و در روابط مردم هم خیلی مهمه. نمیشه نباشه. بالاخره سرمایه های زندگی هرکسی به آسونی به دست نمیاد. بنابراین به آسونی هم نباید خرجش کرد. البته اعضای خانواده جدا از این بحث میشن. ولی شاید با یکم سختگیری و موشکافی بشه روابط خانوادگی رو هم تو این قالب آورد که من شخصا دوست ندارم در موردش فکر کنم.

 

این آهنگه هست که میگه "عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه ..." ، انصافا تو این دنیای پر از روابط دو دو تا چهارتایی دیگه جایی واسه این حرفا نیست. به قول معروف "این عشق که گفتی یعنی چه؟"

ولی قبول دارم که یه وقتایی ... یه جاهایی ... یه کسایی ...!

آمین یا رب العالمین ...! ما هم هستیم!

 

 

  نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1384ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

هرچه بودم، هرچه هستم ...

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 7:43 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

گناهش این بود که اشتباه کرد

وقتی کوچیک بودم مهدکودک میرفتم. چون مادرم معلم بود و میرفت مدرسه. واسه همسن منو میذاشت مهدکودک. مهدکودک ما دو تا کلاس داشت. هرکدوم هم یه مربی. رو دیوار هر کلاس یه تابلو زده بودن. روی تابلو اسم بچه ها نوشته شده بود. هر بچه ای که یه کار خوب می کرد یه ستاره جلوی اسمش می چسبوندن و هر بچه ای که کار بدی می کرد یه ستاره از جلوی اسمش بر می داشتن. یه بار من یه کار بدی کردم. یادم نیست چه کار بدی بود. ولی اون روز قرار بود بچه های کلاس بقلی بیان تو کلاس ما با کارای ما آشنا بشن. وقتی همه بچه های کلاس بقلی اومدن، مربی ما جلوی همه بچه ها گفت که سعید امروز یه کار بد کرده. واسه همین یه ستاره از جلوی اسمش برمی داریم. الان یادم نیست چقدر ناراحت شدم. ولی اینقدر ناراحت شدم که 6 سالگیم مثل روز جلوی چشامه. قیافه مربیمون هم یادمه. نمی دونم از چیه این قضیه بیشتر ناراحت شدم. شاید یه دلیلش این بود که از اون به بعد بچه های کلاس بقلی همیشه منو با اون کار بدم به خاطر میاوردن. انگار که من کسی هستم که فقط کار بد میکنم. یه دلیلشم این بود که این قضیه اولین و آخرین موردی بود که به این شکل اجرا شد. ستاره های زیادی از روی اون تابلو برداشته شدن. ولی نه جلوی همه. من تنها بچه ای بودم که به همه نشونم دادن و گفتن این همونه که کار بد کرده! همونه که باید ستارشو برداریم. نمی دونم چیکار کرده بودم. اصلا مگه یه بچه 6 ساله چه کار بدی میتونه انجام بده؟ شاید بی اجازه از کلاس رفتم بیرون. یا لیوان آبمو رو سر دوستم خالی کردم. یا سر یه اسباب بازی دعوا کردم. نمیدونم چیکار کرده بودم.

 

نمیدونم چرا هیچکی بلد نیست منو ببخشه. یا شاید همیشه خطاهای من غیر قابل بخششه.

 

پس من یک بائوباب هستم. یک نابخشوده ابدی. که باید همیشه به خاطر اشتباهاتم سر و ته تو زمین بمونم. و اصلا خدا هم فراموش کرده که بائوباب مقرب درگاهش بود.

 

. . .  گناهش این بود که اشتباه کرد.

 

 

  نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 9:16 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

اعتراض

امروز 4شنبه است. روز تاسوعا. الان شبه. من قرار بود امشب پادگان باشم. تا فردا 10 صبح. ساعت 12 ظهر رفتم پادگان. ساعت 6 عصر برگشتم. 2 سری پاسبخشی خورده بودم. ساعت 7 تا 9 شب و 1 تا 3 صبح. اصلا نمی تونستم بمونم. من؟ ساعت 1 شب بیدار بشم، برم اسلحه تحویل بگیرم، نگهبانها رو بیدار کنم. تو پادگان گشت بزنم؟ من؟

کار من نیست. هر کسی یه توانایی داره. من توانایی این کارو ندارم. یکی زورش نمیرسه مثل حسین رضازاده 200 کیلو وزنه بلند کنه. توانایی جسمی نداره. کسی هم ازش انتظار نداره این کارو انجام بده. یکی ترس از ارتفاع داره. توانایی روحی نداره. کسی ازش انتظار نداره بره بالای ساختمون 20 طبقه کار کنه. منم توانایی روحی انجام پاسبخشی رو ندارم. ولی چرا این مسئولیت رو به من میدن؟ چرا انتظار دارن من این مسئولیت رو انجام بدم؟ هرکس مسئولیتی رو قبول میکنه که از عهدش برمیاد. من که خودم قبول نکردم. خودشون گذاشتن رو شونم. پس نباید توقع داشته باشن که این مسئولیت رو به نحو احسن انجام بدم. من نمی تونم. امشب هم نتونستم پادگان بمونم. توانایی روحی موندن تو پادگان رو نداشتم.

 

خوب شد اینا رو نوشتم. حالا بهتر میتونم جواب بدم. جریمه فرار از پادگان برای افسر وظیفه ها 2 شب کشیک اضافه به اضافه 2 روز اضافه خدمته. به نظر خودم که حرفم کاملا منطقیه. باید ببینم یکشنبه منطق من قلبه میکنه یا مقررات!

 

****************************************

برای پست قبلی نفر اول که نظر داده مطلب چشم گیری نوشته! نوشته خیلی سخت میگیری. سربازی هم جزئی از زندگی ایرانی هاست. تو هم تنها کسی نیستی که اگه سربازی نمی رفتی الان آپولو هوا میکردی.

فرمایش شما متین! اما اگه شما دختر هستی یا پسری ولی معافی گرفتی که من هیچ حرفی با شما ندارم. چون اصلا نمیفهمی!

اما در غیر این صورت باید بگم که این نه فقط حرف من، بلکه حرف تک تک پسرهای سربازه. وقتی با بچه ها صحبت میکنم میبینم همه افسرده اند. همه گرفته اند.

چرا مردم سربازهارو جزئی جدا از جامعه میبینن؟ واقعا دید مردم همینه دیگه. همونطور که دید خود من بوده و هست. بود و نبود یه سرباز تو جامعه چه تاثیری داره؟ یه سرباز چه فعالیت مفیدی برای جامعه انجام میده؟ سربازهای نیروی انتظامی و راهنمایی رانندگی از این قاعده مستثنا هستن. اما چه استثنائی؟ با ماهی 20 هزار تومن برای یک سرباز لیسانس؟ روزی 8 ساعت وسط خیابونا سرپا واستادن با ماهی 20 هزار تومن؟ تازه فهش هر راننده جماعت آشغالی هم پشت سرشونه. یعنی واقعا یه لیسانس ارزش وجودیش در ماه برای این کشور 20 هزار تومنه؟ یا فکر میکنید ما تو پادگان چیکار میکنیم؟ همون کاغذ بازی، همون نامه نگاری، همون دفتر و دستکی که پاسدارهای کادری رسمی انجام میدن ماهم انجام میدیم. چرا اونا 200-300 تومن میگیرن ما 20 تومن؟ یه فوق دیپلم 12 هزار تومن حقوق میگیره. یه سرباز دیپلم فقط 6 هزار تومن. این دولت خجالت نمیکشه؟ 6 هزار تومن؟ ارزش کار یک آدم تو این کشور 6هزار تومنه؟ این بیگاری کشیدن نیست؟ به چه اسمی؟ سربازی؟ 2 سال عمر یک آدم رو از بین بردن نیست؟ 2 سال برای هیچ و پوچ کار کردن؟

میخواین ارتش و سپاه داشته باشین خرج کنین خوب. مفتی مفتی؟ از این سربازا انتظار دارین با ماهی 6هزار تومن براتون بجنگن؟

 

تا تکون میخوری، بازداشتی. تا حرف میزنی، اضافه خدمت. تا اعتراض میکنی، تنبیه . . . .

ماهم میگیم 2 سال تحمل میکنیم. بعدش میریم دنبال زندگیمون. این مدت رو تحمل میکنیم، بعدش زندگیمون مال خودمونه. پس هیچکی حرفی نمیزنه.

  نوشته شده در  چهارشنبه 19 بهمن1384ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

هوای یه نفره!

از محل ساختمون هایی که ما هستیم تا در پادگان که دژبانی هست پیاده حدود یک ربع راهه. دیروز هوا ابری بود و میخواست که بباره. خلاصه هوا بدجوری یه نفره بود. منم حالم گرفته بود. خواستم پیاده برم. هنوز خیلی راه نرفته بودم که یه پراید بغلم نگه داشت. من گفتم سوار نمیشم. پیاده میرم. پرایدیه گفت نه بیا سوار شو. خسته میشی. حالا هی من میگم نمیخوام اون میگه نه باید سوار شی. خلاصه بزور مارو سوار کرد.

بدبختی آدم اختیار قدم زدنشم نداره! بابا خوب میخواستم پیاده برم!!!

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

یه چیزی کمه !

کم نیار،

خسته نشو،

مبارزه کن،

تلاش کن،

بجنگ،

رشد کن،

برو جلو،

.

.

.

 

همه اینا که گفتی یه چیزی کم نداره؟

آره، انگیزه کم داره . . .

 

 

  نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1384ساعت 4:10 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

چی بگم ...

هر وقت قراره یه اتفاق مثبت بیفته یا مثلا وقتی یه شانسی بهم رو میکنه، وقتی جریان رو به دیگران میگم یهو اون شانس میپره! یهو همه چی خراب میشه!

انگار دیگه نباید با هیچ کس حرف بزنم!

 

 

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

همه نشستن دارن زندگیشونو میسازن، اونوقت من باید برم به چپ چپ، به راست راست کنم.

 

 

  نوشته شده در  جمعه 14 بهمن1384ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

آهای تو که این همه دوری از من ...

آهای تو که این همه دوری از من!

گفتی که دلتنگی نکن،

آخ مگه میشه نازنین؟

من هیچ وقت اون آدم سابق نمیشم.

تو هم هیچ وقت اون آدم سابق نمیشی.

فقط دل جفتمون واسه اون موقع ها تنگ میشه.

واسه همین دلتنگم.

 

تو برکنار فراتی، ندانی این معنی

به راه بادیه دانند، قدر آب زلال

 

 

  نوشته شده در  جمعه 14 بهمن1384ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

مرسی ...

Dear Saeed

Thank you for your mail. I will call you tonight.

good after

kholghi

 

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

رحمت؟ حکمت؟

چو ایزد ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری!

نمیدونم چرا خدا همش واسه ما حکمت میفرسته. همش حکمت، همش حکمت! بسه دیگه بابا! یه ذره هم رحمت بفرست!

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

یک نفر دلتنگ است ...

 

هنوزم تو شب هات، اگه ماهو داری،

من اون ماهو دادم، به تو یادگاری،

 

 

سه ماه بیشتر گذشته. از سربازی. یک ماه کرمانشاه بودم. یک ماه رضوانشهر. یک ماه رشت. هر یک ماهش تنوع خودشو داشت. هر روز میشد چیزای جدید دید. ولی دیگه تموم شده. دیگه هیچ تنوعی نیست. همه جای پادگانو بلدم. همه آدما رو میشناسم.

 

رسیدم به روزهای تکرار. رسیدم به روزهای بی معنی. کارهای بی ربط به من، که باید انجام بدم. رسیدم به روزهایی که بگم نمیخوام این روزها رو. نمیخوام برم. نمیخوام انجام بدم. روزهایی که عصبانیت تو خودم انبار میکنم. روزهایی که خشم انبار میکنم. روزهایی که هر جرقه ای میتونه منو بهم بریزه.

روزهایی که منتظر این جرقه هام.

 

نامرئی شدم. دیگه دیده نمیشم. انگار وجود ندارم. از کنارم رد میشن. حتی از وسطم هم میتونن رد بشن. روزهایی که دستهام مثل شعله ای که خاموش شده، هیچ تاثیری رو محیط اطرافش نداره. روزهایی که دیگه وجود ندارم.

 

 

 

مي نويسم و فضا

مي نويسم و دو ديوار و چندين گنجشک

يک نفر دلتنگ است

 

 

 

- پسر همسایمون دیشب خودکشی کرد.

 

 

  نوشته شده در  يکشنبه 9 بهمن1384ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

امنیت حریم خصوصی !

انتظارم مربوط میشه به جواب یک Email از استاد راهنمام! دیدید هیچ ربطی به عشق و عاشقی نداشت!

 

--------------

من از خیلی جهات به مادرم و خانواده مادریم بیشتر شبیه هستم تا پدری! یعنی به مادرم رفتم! خیلی از اخلاق ظاهری مادر و خاله و دائی هامو دارم. یکی از این اخلاقیات جاسوس بازی و تیز بازی و یه دستی زدن و دو دستی گرفتن و در واقع یه جور اطلاعات و ضد اطلاعات بازیه! یعنی جیمز باند شاگرد خانواده مادری من بوده! واسه همین از کوچیکی عادت کرده بودم رو جزئیات مسایل خیلی دقیق بشم. چون همیشه بی توجهی به این جزئیات باعث کشف سوتی های من توسط مادرم میشد! مثلا مادرم وقتی از اتاق خارج میشد، وضعیت قرار گرفتن حتی خودکارای روی میز رو هم تو ذهنش ثبت میکرد!!!

خلاصه .... چشمتون روز بد نبینه! که مادرم یه روز از انزلی اومد تهران و اینجا بود که من مسائل امنیتی رو به باد فراموشی سپردم و مادرم رو تنها گذاشتم خونه و رفتم سر کار. بعد از ظهر که با روی گشاده و لب خندان اومدیم خدمت مامان، بعله ... اون روز هیچچی نوفهمیدم! اینو تا اینجا داشته باشید ....

یکی از اخلاقیات دیگه ما (از طرف مادری) اینه که موقع اختلاط و صحبت کردن راه میریم! یادمه قدیما من و برادرم و پسردائیم هر وقت باهم بودیم، اگه میخواستیم باهم صحبت کنیم، تو اتاق قدم رو میرفتیم!

حالا برگردیم ....

چند روز پیش داشتم با مادرم قدم رو اختلاط میکردم که یدفه برگشت گفت اون دفه تو تهران دفنر خاطراتتو خوندم!!!!

من یه لحظه خشکم زد! بلافاصله در عرض چند ثانیه تمام چیزایی که نوشته بودم اومد جلوی چشمام!!!

 

تازه الان معنی بعضی رفتار و کارهای مادر و پدرم رو میفهمم. تازه معنی بعضی حرفاشونو که تو این مدت میگفتن فهمیدم. تازه میفهمم که چرا پدرم برای گرفتن امریه من اینقدر خودشو به زحمت انداخت و خیلی از معیارهاشو میخواست زیر پا بذاره. چقدر ناراحت کننده میتونه باشه برای مادری که بفهمه پسرش چطور فکر میکنه.

 

---------------

انگار وقتی راز آدم برملا میشه تازه احساس سبکی میکنه. دیگه چیزی برای مخفی کردن نداره. جدا از این قضیه که پیش اومد، یعنی قبل از فهمیدن این ماجرا، مدتی هست که دیگه روی امنیت حریم شخصیم حساسیتی ندارم. خیلی وقته دیگه تو کامپیوتر روی فایل هام قفل نمیذارم. دیگه کامپیوترم پسوردی نداره. دیگه نوشته هامو قایم نمیکنم. دیگه چیزی رو تو کمدم قایم نمیکنم. بلاگم رو با اسم و فامیل واقعیم مینویسم. تو بلاگم فهش میدم تا بقیه بدون دونستن اینکه من فهش هم میدم از دنیا نرن!

 

راستی .... نمیدونم چقدر ربط داره ........ شما اگه بخواین به مادر یا پدرتون کار با کامپیوتر رو یاد بدین، آیا بهشون یاد میدین که چطوری فایل های hidden رو ببینن؟ یا مثلا یاد میدین که چطور میشه با عوض کردن پسوند فایل مانع باز کردن اون فایل شد؟ یا با برداشتن باتری مادربرد میشه پسورد کامپیوتر رو باطل کرد؟

 

من خودم هنوز مطمئن نیستم!

 

 

  نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1384ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

انتظار!

 

منتظرم

 

  نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1384ساعت 4:10 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

خاطرات یک دلقک!

آخرین کتابایی که خوندم اینا بودن: زهیر (Zahir) از کوئیلو، راز فال ورق از یه نویسنده سوئدی و خاطرات یک دلقک از یه نویسنده آلمانی که اسماشون یادم نیست. اینا رو حدود 4 تا 6 ماه پیش یعنی قبل از سربازیم خوندم.

از خاطرات یک دلقک خوشم اومد. مخصوصا آخرش که دقیقا همون چیزی بود که من میخواستم. سکه ای که توی کلاهش انداختن دقیقا همون چیزی بود که منو خوشحال میکرد. واقعا اگه هر جور دیگه ای تموم میشد به نویسندش فحش میدادم!

 

 

- دلم نمی خواد در موردش بنویسم. حتی دلم نمی خواد در موردش فکر کنم. اگرچه این یکیو نمیتونم. چون یه بحث بیفایده و بی نتیجست. فقط باید در طی زمان گرد و خاک روش بشینه تا دیگه تو چشم نباشه. اگرچه باز کردن یه دفتر قدیمی خاک گرفته، بعد از سالها حماقت ها و بچگیهای شیرین آدم رو به یاد میاره.

 

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

چی بگم؟!!!

از همه کامنت هاتون ممنونم. هرکسی درد خودشو بهتر میدونه. شاید واسه همین حرف همدیگه رو نفهمیم.

همش تقصیر خودم بود. از اولشم میدونستم که دوم هستم. اصلا نباید مسابقه میدادم. تقصیر من بود که دوم بودم.

گناه که نکردم. جنایت که نکردم. بیخیال. این نیز بگذرد. اینم میذارم به حساب تجربه های زندگی. این چرت و پرت هایی هم که مینویسم و این مشغولیت ذهنم رو هم میذارم به حساب هزینه هاش.

اه !!! دهنتون سرویس!!! چرا میخواین از زیر زبونم بکشین بیرون؟ بهتون نمیگم!!! برید بابا !!!

 

چی بگم!

عشق آدم رو کور میکنه!

یا شاید هم قضیه یه چیز دیگست. که باعث میشه آدم کسی رو با همه نواقص و عیب هاش دوست داشته باشه. یا به کسه دیگه ای با همه خوبیها و کمالاتش توجه نکنه.

 

اگـر   مُـرادِ  نصـيحت کنـان  مـا  اينست

که تَرکِ دوست بگوييم تصوّريست محال

 

باشه تا ببینیم چی پیش میاد.

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1384ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

زیستن

اگه احساس میکنید که مطلب قبلی زیادی خصوصی و شخصیه و قابل کامنت نوشتن نیست بیاین واسه این مطلب کامنت بنویسین:

 

گاه در عشق درمی یابیم که رعایت حال دیگری بهتر از پافشاری در اثبات عقیده است.

خوب حالا کی باید رعایت حال اونیکیو بکنه؟ A رعایت حال B رو کنه یا B رعایت حال A رو؟

A باید ازخود گذشتگی داشته باشه یا B ؟

A باید کوتاه بیاد یا B ؟

A باید بگه برو دنبال خوشبختیت یا B ؟

A باید بگه ... یا B ؟

آیا A یا B نباید عقایدشونو اثبات کنن؟

 

چیه هی مینویسین من کوتاه میام، من میگذرم، من ازخود گذشتگی میکنم، برو اشکال نداره، برو من میسوزم و میسازم ....

 تو غلط میکنی، تو [...] میخوری، تو ....

یعنی چی؟ مگه تو آدم نیستی؟ از خود گذشتگی کیلو چنده؟ به هر الاغی اجازه میدی با احساساتت بازی کنه بعدش بذاره بره؟ دیوانه! مشنگ! مگه تو بازیچه دست دیگرانی؟

 

ساده است نوازش سگی ولگرد

شاهد آن بودن که چگونه زیر غلطکی می رود

و گفتن که سگ من نبود

ساده است ستایش گلی

چیدنش و از یاد بردن

که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی

دوست داشتنش بی احساس عشقی

او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمش

ساده است لغزش های خود را شناختن

با دیگران زیستن به حساب ایشان

و گفتن که من اینچنینم

ساده است که چگونه میزییم

باری زیستن سخت ساده است

و پیچیده نیز هم

 

تو اینچنینی؟ تو همینی هستی که هست؟

منم همینم که هستم.

 

 

پ.ن. : مرتیکه فلان فلان شده [...]، کجا گذاشتی رفتی؟ چرا دیگه کامنت نمیذاری [...]. یالا کامنت بذار بینم اصاب مصاب ندارم !!!

 

 

  نوشته شده در  يکشنبه 2 بهمن1384ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

بارون

امروز صبح بارون شروع شد. یه چند روزی هوا گرم تر شده بود. ولی از امروز هوا سرد و بارونی شد. ممکنه برف هم بیاد. بارون شمال خیلی با بارون جاهای دیگه فرق داره. از اون بارونایی که برف پاک کن ماشینو باید بزاری رو آخرین سرعت. منتها فرقش اینه که یه همچین بارونی تو تهران فقط یه ربع، 20 دقیقه میباره، ولی تو انزلی یه نصف روز اینجوری بارون میاد. تازه بعدشم تا یه هفته بارونه. یادمه یه سال 35 روز پشت سرهم فقط بارون بارید. آخ که چقدر ناسیونالیست هستم من! چه حالی داره!

 

این بارون بعضی وقتا یه فوایدی داره که آدم اصلا فکرشو نمیکنه. مثلا امروز یکی از سرگردها میخواست زودتر بره خونه، ماشین هم داشت. منم سوار ماشینش شدم. گفتم فوقش در دژبانی اجازه ندن برم بیرون، برمیگردم. اما جاتون خالی یک بارونی میبارید که نگو. تمام شیشه های ماشین خیس و بخار گرفته بود. خلاصه دژبانه منو ندید و من با جناب سرگرد به سلامت از پادگان خارج شدیم!

 

بعضی از آهنگ ها خیلی به هم نزدیک هستن. بعضی ها تو ریتم، بعضی ها تو ملودی، بعضی ها تو متن شعر .... امروز که برمی گشتم داشتم یه آهنگی واسه خودم میخوندم. یدفه دیدم وسط یه آهنگ دیگم!

چرا وقتی که آدم تنها میشه

غم و غصه ش قد یه دنیا میشه

غیر گریه مگه کاری میشه کرد

کاری از ما نمیاد زاری بکن

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد

تا قیامت دل من گریه می خواد

 

4شنبه تا جمعه تهران بودم. کرج هم رفتم. بعضی بچه های دانشگاه بودن. بعضی ها هم رفته بودن خونه. در راستای پست قبلی باید بگم که هنوز خیلی ها هستن که بهم میگن برات گیر میارم. ولی نمی دونم چرا من همش زوم می کنم رو اونایی که فقط با گفتن نه از کنارم رد میشن. راستشو بخواین به اونایی که بهم میگن نه، تو دلم میگم به ...م. بابا من کلی بیتربیتم! چی فک کردین؟

یه دختر بسیار بسیار با مرام هم که 5شنبه نتونست بیاد پیشمون موقع رفتن اومد با هم رفتیم ترمینال. خیلی خوشحالم کرد.

 

 

  نوشته شده در  شنبه 1 بهمن1384ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 11:12  توسط سعید 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM