تبليغاتX
کهنه حصیر

برات گیر میارم!

قبلنا وقتی بهش میگفتم فلان چیزو داری؟ بهم میگفت برات گیر میارم.

دیروز که ازش پرسیدم فلان چیزو داری بهم گفت نه!

 

میگن واسه کسی بمیر که واست تب کنه!

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه 26 دي1384ساعت 4:29 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

دکمه Undo

داشتم دوباره شازده کوچولو رو میخوندم. جایی که از درخت های بائوباب صحبت میکنه ... یادم اومد که آفریقایی ها در مورد درخت های بائوباب افسانه جالبی دارن. شاخه های این درخت خیلی شبیه ریشه هست. انگار که ریشه ها به جای شاخه ها از بالای درخت زده باشن بیرون. واسه همین افسانه ای هست که میگه درخت بائوباب درخت خوبی بود، ولی یه بار خطایی مرتکب میشه و خدا از دستش ناراحت میشه. واسه همین از زمین درش میاره و سر و ته میکندش تو زمین. و از اون زمان تا به حال درخت بائوباب سر و ته تو زمینه.

 

بعضی وقتها ما تو زندگیمون خطاهایی انجام میدیم که باعث میشه بعضی چیزارو برای همیشه از دست بدیم.

نمیدونم چرا .... انگار خدا گاهی قانون مطابقت مجازات با جرم رو رعایت نمیکنه.

 

تو تبلیغ هندی کم سونی میگه زندگی دکمه Replay ندارد. برای تبلیغ دوربین حرف قشنگیه.

ولی یه واقعیت دیگه هم هست که زندگی دکمه Undo ندارد.

 

 

  نوشته شده در  جمعه 23 دي1384ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

سرسخت

لطفا اگر افسرده اید متن زیر را نخوانید!!!

" در مجلس خود راه مده همچو منی را --- کافسرده دل افسرده کند انجمنی را "

اگرچه دلم میخواست تو بلاگم از این جور چیزا ننویسم، ولی انگار بلاگ بدون شعر نمیشه!

به هر حال:

 

 

دلم لالایی میخواد. در گوشم. آروم.

خیال آسودن دارم. آرمیدن، آرامش. یا به قول خودمون لالا.

 

شاید به بستر مرگم که اینچنین دوستان شادند و دشمنان غمگین، که سرسختی دشمن، دشمن را لذتی است و سرسختی دوست، دوست را گران آید. غم دشمنان را احترامی واجب است و شادی دوست را ندانم چه.

آری! سرسختی، آرمیده در اینجا. دیگر نرم است و رام. دیگر خسته است. مرا قوت فریاد نیست. فریادی خاموشم، شورشی اما آرام. ایستا اما لرزان. شکفته اما پنهان. سرم خوش نیست و بانگم کوتاه است، زین است که خاموشم. مرا خروش گذر از کوهساران دگر یاد نیست.

 

نمی دانم چرا پرواز می خواهم

ولی پرواز می خواهم

چرا پرواز نتوانم؟

مگر من آرزویم را از سر راه آورده ام مردک؟

قفس باز است و من اینجا برای سوگواری مانده ام باقی

مرا دیگر رهایی را نباشد ذوق و شوقی

همه شوقم، همه ذوقم نمی دانم کجا رفتند تنهایی

ولی اما، ولی اما، ولی اما

کورسویی می بینم از قلبم

صدایی نیز می آید

صدای خشم، صدای درد

صدای عابری تنها که می خواند

صدای رقص می آید

صدای جنگ می آید

صدای قهقه یک مرد می آید

خوشا جنگی که درگیرد

خوشا شمشیر، خوشا نیزه

خوشا زخمی شدن، مردن

خوشا مردی که می میرد

خوشا دشمن که می بیند

بیا ای پست و بی ارزش

مرا اینک نگاهم کن

که افتاده به خاکم من

ولی اینک نمی دانی

چه شادم من

چه آزادم

چه آرامم

چه آسوده

به خوابم من

 

 

 

  نوشته شده در  شنبه 17 دي1384ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

من نوفهمم!!!

احساس ناتوانی شدیدی دارم. حتی اگه توان علمیشو داشته باشم دیگه توان روحیشو ندارم. نمیتونم کاری رو که هیچ امیدی بهش ندارم انجام بدم. نمیتونم تلاش کنم، در حالی که در هر لحظه ی تلاشم شکست آخرشو میبینم.

نمیتونم.

خرابم.

Out of order

 

وای بر من گر تو آن گمگشته ام باشی، ...  که بس دور است بین ما ...

احتیاج به یک کمی هوای تازه دارم. تا در آن نفسی تازه کنم.

 

مثل این گرگه!

 

 

 

 

 

فکر می کنم باید از اون چیز خوب که شایستگیشو دارم اما امیدی به بدست آوردنش ندارم، دست بکشم و برم دنبال اون چیزی که همیشه تو رویاهام میدیدم تا بتونم با راحتی خیال بیشتری زندگی کنم. این آینده خیلی داره بهم فشار میاره. دست کشیدن خیلی سخته. شاید باید برم دنبال یه پنیر دیگه. فکر می کنم خیلی وقت پیش باید این کارو میکردم. ولی برام سخته. چون چیز باارزشی رو از دست میدم. و همچنین مطمئن نیستم که چیز بهتری بدست بیارم.

 

کاش نشانه ای بود (مثل کیمیاگر پائولو کوئیلو). یا من خوب نگاه نمیکنم، یا واقعا نشانه ای نیست. دیگه چشام نمبینه. خیلی چیزارو نمیبینم. عقل و هوش و فکر و احساس انگاری از سرم پریده.

 

من هیچی نوفهمم!

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 15 دي1384ساعت 6:25 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

نگاه سنگین!

سرباز وظیفه ها نمیتونن مثل افسر وظیفه ها ساعت 2 برن خونه. باید حداقل 3 روز تو پادگان بمونن تا یه روز مرخصی بگیرن. اگه ستاره هامو تقسیم کنم بین سربازا 6 تاشون میتونن هر روز برن خونه! یعنی ارزش آدم به ستاره هاشه؟ مگه 6 سال با خرج پدر و مادر درس خوندن افتخاره؟

 

خیلی سخته تنها فوق لیسانس یه پادگان باشی. نگاه ها سنگینه. چه کادری چه سرباز. سربازایی که هر وقت آدمو میبینن یاد گرفتارهاشون میفتن. یاد آرزوهای از دست رفته. دیشب نشستم پیش نگهبان یکی از برجکها. میگفت خیلی دوست داشتم برم دانشگاه. ولی تا سوم راهنمایی بیشتر نخونده.

نگاه پاسدارهای کادری که اوه اوه نگو! طرف داره بازنشست میشه ولی هنوز ستوان 2 هم نیست. اونوقت من تازه از راه رسیده ستوان یکم. نگاهشون خیلی سنگینه. باید 2 سال این نگاهو تحمل کنم.

دلم میخواد بهش بگم چرا اینجوری منو نگاه میکنی؟ مگه تقصیر منه؟ مگه من خودم این درجه هارو رو شونم گذاشتم؟ مگه من با پای خودم اومدم. بخدا من نمی خوام. بخدا ....

 

لباس سربازی (مخصوصا این لباسای بی ریخت سپاه) فقط به درد این میخوره که پیرزن ها برات دعا کنن!

خدا نگهت داره پسرم! خدا حفظت کنه!

 

 

دیشب پاسبخش بودم. 9 تا 12 شب. باید نگهبانهای نوبت 12 تا 2 رو بیدار می کردم. به خاطر سهل انگاری من نگهبان یکی از برجک ها 2 ساعت یک شیفت اضافه وایستاد. چون نگهبان بعدی سر پستش حاضر نشد. من بیدارش کردم. فکر کردم میره سره پستش. ولی من که رفتم دوباره گرفت خوابید. میتونم یه گزارش رد کنم. می تونم برای نگهبان اولی تقاضای تشویقی کنم و برای خودم و دومی تقاضای تنبیهی. انصافا اولی حقشه که سه روز تشویقی بگیره.

می تونم گزارش رد کنم یا رد نکنم. ولی نمی تونم فقط تشویق یا فقط تنبیه بخوام. یا هردو یا هیچ کدوم.

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه 13 دي1384ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

Start

 

 

عهد کردم که دگر می نخورم بار دگر             به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر

 

بی تو آغاز کنم بار دگر،

بار دگر،

بار دگر، ...

 

 

Start alone,

again,              

again,                          

again ...                                   

 

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه 13 دي1384ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

THE END

 

من تمام شدم!

 

THIS IS THE END OF A MAN

  نوشته شده در  يکشنبه 11 دي1384ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

خدا رو شکر!

یه دکتری هست که ما از بچگی می رفتیم پیشش. چون هرسال هم مریض میشدیم زیاد می رفتیم پیشش. دیگه تقریبا شده دکتر خانوادگی ما! این دفعه آخری یه داستانی تعریف کرد. گفت یه مردی نشسته بود کنار جوی آب، یه تیکه نون خشک دستش بود. یه تیکه ازش می کند میزد تو آب بعد میذاشت دهنش. با هر لقمه هم که میخورد میگفت خدا رو شکر! یکی داشت رد می شد بهش گفت آخه مرد حسابی، این نون خشکی که میخوری شکر هم داره؟ مرد گفت اگه اونی که اون بالا نشسته خداست، می دونه که این خدا رو شکر از صد تا فحش هم بدتره!

از  هزار جهت میشه به این قضیه نگاه کرد. ولی من فقط میخوام از یه زاویه در موردش صحبت کنم. میخوام بگم خیلی ناشکرم! نه من تنها. من نوعی. خیلی ها مثل من. بابا چه خبره؟ چطونه؟ مگه زندگی چیه؟ چرا همش اصرار داریم که بگیم ما خوشبخت نیستیم. ما سرحال نیستیم. ما مشکل روحی داریم. ما تنهاییم. ما افسرده ایم. در حق ما ظلم شده. بی معرفتی شده. دل مارو شکستن و ....

خسته شدم از بس ادای آدمای ناراحتو درآوردم. آخرش چی؟ هیچی!

اینهمه گفتیم. کی به داد ما رسید؟ هیچکی ککشم نمیگزه.

اگه خوشبخت نیستیم به خاطر اینه که نمیخوایم احساس خوشبختی کنیم. اگه سرحال نیستیم واسه اینه که نمیخوایم سرحال باشیم. اگه تنهاییم به خاطر اینه که نمیخوایم با کسی باشیم. افسردگی با قرص درمان نمیشه. هرچقدر بشینیم و فکر کنیم که چه بی معرفتی در حق ما شده، هیچ کس نمیاد از ما معذرت بخواد. کسی که دلی رو شکسته دیگه برنمیگرده ...

بهتره چشامونو باز کنیم و ببینیم چی داریم. بهتره به کسایی که داریم فکر کنیم، نه کسایی که از دست دادیم.

خوسبختی یعنی یه پسر کر و لال به یه دختر شماره تلفن بده. سرزندگی یعنی این. لذت از زندگی یعنی این. روحیه زندگی داشتن یعنی این. زنده بودن یعنی این. روح داشتن یعنی این.

ما چی؟ ما زنده ایم یا ادای زنده ها رو درمیاریم؟ نفسی میره و میاد. دیروز نفس کشیدیم. امروز نفس کشیدیم. فردا هم نفس خواهیم کشید. پس خدارو شکر که زنده ایم!

 

(حالا نرید میخ بکنید تو گوشتونا!)

 

 

  نوشته شده در  شنبه 10 دي1384ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

مترو

منتظر مترو بودم. تو ایستگاه صادقیه. به سمت توپخونه. 8 تا پسر کر و لال اومدن تو ایستگاه. ساک ورزشی داشتن. شاید از یه تمرین ورزشی برمی گشتن. ایستگاه خلوت بود. حرکات دست و سرشون برای حرف زدن همه رو متوجه اونها کرده بود. خوش تیپ بودن. ظاهرا خیلی شاد هم بودن. انگار نه انگار یه نقص بزرگ دارن. انگار که اصلا به این قضیه فکر نمی کنن. ولی ما چه ترحم آمیز بهشون نگاه می کنیم. انگار میخوایم بهشون بگیم که مطمئن باشید شماها مشکل دارین!!!

وقتی قطار اومد همشون نشستن. تعداد کسایی که سرپا بودن کم بود. طوری که همه آدمای تو مترو می تونستن همدیگرو ببینن. دو تا دختر کمی اونطرف تر نشسته بودن. یکیشون با اشاره یکی از پسرای کر و لال رو متوجه خودش کرد و بعد با ایما و اشاره شروع کرد به شماره تلفن دادن. تقریبا همه متوجه اونها شده بودن. اشاره بازیشون طول کشید. همه آدمایی که شاهد این ماجرا بودن رفته بودن تو فکر. کاش می تونستم از هر کدوم بپرسم به چی فکر می کنی؟

 

من به این فکر می کردم که الان کدومشون بیشتر سر کارن؟ پسره یا دختره؟

 

 

  نوشته شده در  جمعه 9 دي1384ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

لینک

۶ تا پست پایین تر مطلبی هست با عنوان ( به دنیا آمدیم تا ... ).

دوستی جواب و یا می تونم بگم توضیحی براش نوشته که حتما برید بخونید! اینجا رو کلیک کنید!

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 7 دي1384ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

لالایی ...

لالا لالا گل خوشرنگ بیتا، لالایی کن رو بال شعر بابا

لالا کن دخترم رو سینه من، که شب رد شه دوباره از سر ما

.

.

.

زمین خاموش، دریا خواب و گل خیس، نه ماهپیشونی بیداره، نه چلگیس

لالا کن خوش ترین پایان قصه، که شب اینجا شب این قصه ها نیست

 

لالا کن خوش ترین پایان قصه،

لالا کن خوش ترین

پایان قصه

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 7 دي1384ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

دیوونه شدم!

دیگه دارم واقعا دیوونه میشم! نمی دونم چیکار کنم. یکی رو میخوام که بهم بگه آره. بگه آره، همین کارو انجام بده. هیچکی نیست باهام همفکری کنه. هیچکی نیست تایید کنه. دو تا فکر متضاد دارن مثل طناب منو از دو طرف میکشن. زور هردوشون یه اندازست. دارم نصف میشم.

دیوونه شدم. یه نفر نیست بتونم بهش بگم قضیه چیه. یه نفرو میخوام که یکی از این دو تا طنابو قطع کنه.

کار من نیست. من نمی تونم.

کجاست یاری دهنده ای که مرا یاری کند!!!

نیست.

وای که دارم قاطی می کنم.

وای که دارم دیوونه میشم.

وای از کسایی که دورو برم هستن.

آخ که نمی تونم باهاشون حرف بزنم!

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه 6 دي1384ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

توضیح!

فکر می کردم شیوه نوشته های قبلیم طوری بوده که مخاطب متوجه منظور من از متن پایین (تخلیه روانی) بشه. شاید اگه شخصیت شناخته شده تری داشتم مطلب بهتر منتقل میشد.

حالا نمیدونم باید توضیح بدم که اینها حرف های من نبوده. آیا باید توضیح بدم که اینها سوال های من نبوده؟

آیا لازمه حقیقت برای همه معلوم بشه؟

آیا باید توضیح بدم، تا خودم رو تبرئه کنم؟

آیا باید خودم رو از داشتن چنین عقیده ای تبرئه کنم؟

آیا داشتن همچین طرز فکری غلطه؟

آیا داشتن همچین طرز فکری جرمه؟

 

 

آیا لازمه بگم که اینها جواب هایی بود که شنیدم؟

از یک دوست.

 

 

داخل پرانتز: (یک سرخپوست آمریکایی به جرم قتل به حبس ابد محکوم شد. اما بعد از 25 سال معلوم شد که بیگناه بوده)

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه 6 دي1384ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

تخلیه روانی!!!

چرا فقط وقتی که می میریم ما رو میبخشن؟

 

- چرا باید عذرخواهی کنم؟ غرور من خیلی مهم تر از شخصیت دیگرانه. بهش برخورده؟ به من چه؟ یادش میره. این چیزا که مهم نیست. ناراحتش کردم؟ اشکال نداره. دو تا دوست که نباید از هم توقع عذرخواهی داشته باشن. خوب من خیلی برام سنگینه که از کسی معذرت بخوام. نمی تونم بگم اشتباه کردم. باید بفهمه. چرا انتظار داره من عذرخواهی کنم؟ چقدر بی شعوره. چرا فکر میکنه من باید معذرت بخوام؟ خوب حالا یه کار اشتباهی کردم، ناراحت شد. من که می دونم کارم درست نبوده. حالا حتما باید اینو بهش بگم؟ حتما باید به زبون بیارم که اشتباه کردم؟ خودش باید بفهمه که من می دونم اشتباه کردم. چه میدونم! یه جوری باید بفهمه دیگه. واااااااااااااااای ! تو چقدر حساسی! چقدر الکی گیر میدی! ول کن دیگه! حالا یه کاری کردم. گیر دادی ها! چرا انتظار داری مردم همون رفتاری رو که تو انتظار داری داشته باشن؟ چرا فکر میکنی مردم همون طوری باید باشن که تو میخوای؟ خوب من اینطوریم. چرا نمی تونی قبول کنی؟ چرا اینقدر خودخواهی؟ همش به خودت فکر میکنی! چرا شرایط منو درک نمیکنی؟

 

- این فقط یه تخلیه روانی بود، برای خودم. هیچکی هیچی نگه! هیسسسسسسسسسسسسسسسس !

 

 

  نوشته شده در  يکشنبه 4 دي1384ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

حساب 2929 !!!

سلام!

من اومدم!

یه مدتی نبودم و این به دلیل مشکلات مالی بود که به شدت این وبلاگ رو تهدید میکنه. بعد از آخرین پستی که نوشتم کارت اینترنتم تموم شد و من از دسترسی به این شبکه وسیع اطلاعاتی و ارتباطی (اینترنت) محروم شدم. اما بالاخره با حمایت سازمان های جهانی از این وبلاگ فرهنگی! و با کمک وام بلاعوض یونیسف تونستم یک کارت 4 ساعته تهیه کنم! لذا از دوستان و علاقمندان تقاضا میکنم برای کمک به ادامه حیات این وبلاگ، و البته صاحب وبلاگ! کمک های نقدی خود را به حساب 2929 بانک ملی ایران، به نام کمیته امداد امام خمینی (ره) واریز نمایند.

 

مطمئن باشید که به دستم میرسه!

 

 

  نوشته شده در  يکشنبه 4 دي1384ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

 

 

  نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 11:13  توسط سعید 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM