تبليغاتX
کهنه حصیر

این روزا اینقدر مطلب برای خوندن پیدا میشه که فرصتی برای نوشتن دست نمیده. من سعی میکنم حرفای تکراری این روزهای وب رو نزنم.

 ------------------------------------

آقای کروبی در فیلم تبلیغاتیش و در مصاحبش با کرباسچی چیزی گفت که حسابی منو تحت تاثیر قرار داد. اما تا به حال هیچ جا چیزی در موردش نخوندم و با دیگران هم که صحبت میکنم توجهی بهش نکردن. در مصاحبه وقتی کرباسچی میپرسه اگه یکی از مدیرانتون به دزدی متهم شد چیکار میکنین؟ کروبی میگه اگه ببینم مدرک دارن و واقعا دزدی شده قبول میکنم و رایزنی میکنم. اما اگه ببینم بازیهای سیاسیه و یا «از این پولهای کوچیکیه که همه جا میخورن و وجود داره قبول نمیکنم و فشار میارم»!!! این حرف یعنی آقای کروبی از فساد در ادارات و دزدیها حمایت میکنه؟؟؟؟؟؟؟

 ------------------------------------

آقای موسوی با طرز حرف زدنش و چیز گفتناش منو یاد چند نفر انداخت.

یکیش رپ‌خون همشهریمون شاهین نجفی (اینجا و اینجا) با آهنگ چیز! (متن ترانه چیز رو اینجا بخونید)

 ------------------------------------

کاندیداها هرکدومشون کلی نکته منفی با خودشون دارن. غیر از موجی که موسوی دنبال خودش ایجاد کرده باید شل و ول بودن و عدم قاطعیت رو هم دید. بین کروبی و موسوی موندم. کروبی تنده و تمام مطالبات مدنی اصلاح‌طلبها رو به زبون میاره. درعوض موسوی آرومتر و میانه‌رو تر به نظر میاد.

جدا از اینکه هرکدوم چی میگن شاید بهتر باشه به نتیجه انتخاب شدن هرکدوم فکر کنیم. کروبی با زبان تند و افرادی که دور خودش جمع کرده احتمالا جامعه رو به زمان خاتمی یا حتی تندتر و پربرخوردتر از خاتمی برمیگردونه. درعوض موسوی با گرفتن حد اعتدال، جامعه با ثبات تری ایجاد میکنه. با کروبی هر روز شاهد بحثها و تندروی و جدل مجلس و دولت و نهادهای قدرت هستیم. اما با موسوی شاید تبدیل بشیم به چیزی شبیه به چین. کشوری که در عین وجود سرکوب و محدود بودن آزادی‌ها و نبود دموکراسی از لحاظ اقتصادی و اجتماعی رشد کرده و تبدیل به قدرت جهانی شده. با موسوی اگرچه خیلی از صداها جایی برای شنیده شدن ندارن، آزادی مطبوعات معنای واقعی نخواهد داشت، دانشجوها همچنان ستاره‌دار خواهند بود، حقوق اقلیتها مثل گذشته خواهد بود، ایران در کشورهای منطقه دخالت خواهد کرد، دزدی و رانت‌خواری ادامه خواهد داشت و ... ولی میتونیم امیدوار باشیم که کشور عقلانی‌تر و منطقی‌تر اداره بشه و در کنار تمام این موارد میتونیم امیدوار باشیم کمی جا برای برنامه ریزی عقلانی و علمی باز بشه. کمی شایسته سالاری، نه تمام و کمال، ولی بیشتر از قبل دیده بشه. نظر کارشناسان دیده بشه و علم و منطق وارد سیستم اداره کشور بشه.

 تنها چیزی که فکر میکنم میشه انتظار برآورده شدنش رو از موسوی داشت همینه.

---------------------------

پ.ن.: چون فکر میکنم هر 4 کاندیدا نکات منفی دارند سعی کردم منصفانه نقدشون کنم ولی چون مورد سواستفاده طرفدارای آقای احمدی‌نژاد قرار گرفت بخشی از مطالب این نوشته را حذف کردم.

  نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 13:17  توسط سعید  | 
تصمیم گرفتم برای آب کردن شیکم یکم ورزش کنم

       دارت

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 18:26  توسط سعید  | 

يک شخص با ذوقی نوشته بود:

   چرا اسم خیابان ظفر را به "خلیج فارس" عوض نمیکنند تا امارات مجبور بشه برای آدرس سفارتش از این اسم استفاده کنه ؟ در ضمن یه بخشنامه هم به پست بدهند که هر نامه ای به این آدرس بود اگر اسم «خلیج فارس» را ننوشته بود با ذکر علت به فرستنده ارجاع بدهند

--------------

فکر نمیکنید اماراتی ها هم میتونن همین کار رو با سفارت ایران انجام بدن؟

به جاش ما میتونستیم یکی از کارهای زیر رو انجام بدیم اگه . . .

میتونستیم یه شرکت هواپیمایی در حد امارات داشته باشیم به اسم خلیج فارس، اگه اقتصاد ما قوی بود.

میتونستیم تو و بیرون همه بنزها و تویوتاها بنویسیم خلیج فارس، اگه تولید کننده بنز و تویوتا بودیم.

میتونستیم ویندوز خلیج فارس تولید کنیم، اگه تولید کننده ویندوز بودیم.

میتونستیم روی کوکاکولا و پپسی بنویسیم خلیج فارس، اگه تولید کننده کوکاکولا و پپسی بودیم.

میتونستیم بازار کولر گازی، تلویزیون LCD، گوشی موبایل و ... امارات رو با مارک خلیج فارس پر کنیم، اگه تولید کننده کولر گازی، تلویزیون LCD، موبایل و غیره بودیم.

میتونستیم بازار دشداشه امارات رو با پارچه‌های مارک خلیج فارس پر کنیم، اگه صنعت نساجی قوی داشتیم.

اما . . .

ما ایرانی هستیم و هیچ غلطی نمیکنیم جز امضا کردن پتیشن!!!

 * جالب اینکه طرف فکر بخشنامه اداره پستم کرده! بابا نکته بین! بابا دقت نظر!

 

  نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 14:4  توسط سعید  | 

* کلمه و ترکیب‌های تازه!

استخراج از نامه‌ها و درخواست‌های متقاضیان اداره!

بولدیزل = بولدزر

پمپ‌باج = پمپاژ

اصدار رای = صدور رای (این یکی دیگه خیلی جو گرفته بودش!)

 

* یکی اومده بود میگفت برای این نهر داخل زمین من نباید حریم اعلام کنید. چون اینجوری زمین بعد از زمین من از بن‌بست بودن در میاد! گفتم خوب اشکالش چیه؟ گفت من خریدم متری 60 تومن اون چون راه نداشت خریده متری 5 تومن. اینجوری زمینش قیمت پیدا میکنه، من زورم میاد!

بخل!!!!!

 

* یکی اومده بود میگفت زمینای ده فلان که ما بودیم، 1500 هکتارش مال بابام بود!!!! که همشو وقف کرد!!!!

فکککککم خورد زمین!!!!

با مورد بالایی مقایسه کنید!!!!

 

  نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 20:23  توسط سعید  | 

1- زنگ آغاز سال تحصیلی جدید امسال بوسیله کردان، وزیر کشور زده شد! چه انتخاب مناسب و با مسمایی! نمایش یک الگوی واقعی از تعلیم و تربیت برای دانش‌آموزان! تازه به بچه‌ها هم گفته من همیشه معدلم بالای 5/18 بوده!

2- امروز نزدیک ظهر داشت یه برنامه در مورد توطئه‌های آمریکا و صهیونیست برای بد نشون دادن اسلام و مسلمان‌ها تو فیلم‌ها پخش میکرد. کارشناسشون داشت صحبت میکرد، وسط حرفاش گفت تو هالیوود اصلا نمیذارن یه فیلم در مورد حضرت محمد بسازین!!! بعد مجریه گفت: چرا فیلمش ساخته شده که!!! طرف اومد درستش کنه! گفت آره ولی ببینین آنتونی کوئین اومد نقش حمزه رو بازی کرد، بعد از اون دیگه هیچ نقشی بهش ندادن!!! فقط یه نقش! اونم نقش یه رئیس مافیای خیلی منفی و منفور!
طرف انگار هنوز فکر میکنه 20 سال پیشه! نمیدونه فقط با 5 ثانیه وقت گذاشتن تو اینترنت میشه همه چیزو در مورد یه بازیگر پیدا کرد! آنتونی کوئین همیشه بازیگر محبوبی بود که «محمد رسول‌الله» پنجاه و یکمین فیلمش بود در 62 سالگی. و بعد از اون هم در 12 فیلم سینمایی و 6 فیلم تلویزیونی بازی کرد. اونم بین سنین 62 تا 87 سالگی! فکر نکنم آمار ضعیفی باشه! روحش شاد!

شرم و حیا و خجالت به کلی در کشور پودر شده! دروغ، دروغ، دروغ، . . .

 

  نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 0:43  توسط سعید  | 

امروز یه جلسه بود، . . . بگو خوب!

رفتم تو، . . . بگو خوب!

دیدم همه مشکی پوشیدن، . . . بگو خوب!

دیدم همه یه عالم ریش و پشم دارن، . . . بگو خوب!

خوب آخه شب احیا بود، . . . بگو خوب!

خوب آخه من کرم روشن پوشیده بودم! . . . بگو خوب!

آخه صورتمم 6 تیغ بود!

 

 

- من هیچ وقت تو زندگیم مشکی نپوشیدم. هیچ وقت هم پیرهن مشکی نداشتم. در مرگ هیچ‌کس هم مشکی نپوشیدم. به غیر از یک سال محرم که یه تی‌شرت مشکی گرفته بودم. و 3-4 باری پوشیدمش. همین.

 

  نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 22:36  توسط سعید  | 

تاییست اداره ما نمیدونست آیکون show desktop چیه! همون که تو quick launch هستش!

دیدم تو کامپیوترش نیست. نمیدونست چه شکلیه و چه کاری انجام میده. براش آوردم. بعد روش کلیک کردم همه پنجره‌ها اومد پائین. گفت: ااااا! چه جالب!

خوب چیکارش دارین؟ رشتش کامپیوتر بوده!

 

  نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 22:30  توسط سعید  | 

یه گزارش نوشتم، . . . مـــــــــــــــــرگ!!!!!

خداااااا!

در حد تیم ملی!!!

 

- سه توصیف از سه دوست!

- ولی خداییش یه گزارش نوشتم، . . . . . . .

 

  نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 22:28  توسط سعید  | 

چرا همه invisible آن میشن؟ انگار هیچ کس منتظر یه سلام غیر منتظره نیست.

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 23:23  توسط سعید  | 

جدیدا اشتهای زیادی برای خوندن پیدا کردم. البته کتابهای کاملا غیر ادبیاتی. کتابهای تخصصی در زمینه مهندسی رودخانه میخوام که ظاهرا چیز زیادی به فارسی نوشته نشده. غیر از مرفولوژی و فرسایش. اما چیزی که الان دارم میخونم اینه:

                   

آمایش سرزمین و ملاحظات امنیت اقتصادی.

 نمیدونم چرا علاقه‌ام رو به رمان از دست دادم. از ناطور دشت اصلا خوشم نیومد. بار هستی رو نصفه ول کردم. وداع با اسلحه، 2 صفحه!

این آخری رو شاید به زودی بخونم.

 -------------------

دوستی تو نظرات نوشته که ناتور را اشتباه نوشته‌اید. من این املا رو از کتابی با ترجمه احمد کریمی نوشتم. 

                                      

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 23:9  توسط سعید  | 

پیشنهاد میکنم کل این مقاله روزنامه دنیای اقتصاد رو بخونید.

با این اوضاع هچل ۷ این داستان مسکن مهر و زمینهای ۹۹ ساله نمیدونم چطوریه.  طبق آمار اعلام شده تا به حال از کل ثبت‌نامی‌ها ۸/۲ میلیون نفر واجد شرایط بودن. اما فعلا برای ۵/۱ میلیون نفر زمین وجود داره. حالا فرض همین ۵/۱ میلیون نفر بخوان نفری ۱۵ میلیون وام بگیرن (۱ میلیون برای زمین و ۱۴ میلیون برای ساخت). میشه ۵/۲۲ هزار میلیارد تومن. در حالی که اعلام میشه امسال یک هزار میلیارد تومن وام به بنگاه‌های زود بازده داده شده که همینش صدای بانک مرکزی رو درآورده که آقا تورم شد و جلوشو گرفتن. حالا مقایسه کنید با ۴۰ هزار میلیارد تومن مطالبات معوقه بانک‌ها و ۱۵ میلیارد دلاری (حدود ۱۵ هزار میلیارد تومن، با دلار ۹۹۰ تومنی امروز!) که قراره بین بانک‌ها تقسیم بشه و همه بانک‌ها برای تامین نقدینگیشون منتظر رسیدنش از صندوق ذخیره ارزی هستن. با این اوصاف تامین ۵/۲۲ هزار میلیارد تومن برای وام دادن به مسکن مهر عملیه؟ حتی فرض کنید این وام دادن یه دوره ۱۰ سال طول بکشه. بدون درنظر کرفتن تورم میشه سالی ۲/۲ هزار میلیارد تومن. باز کم نیست.

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 23:2  توسط سعید  | 
چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آی

بخنده گفت که ای حافظ این چه پرگاری

 

انگار حافظ این شعرو فقط برای من گفته!!!

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 22:4  توسط سعید  | 
کار زیاد، سر شلوغ، موهای دراز!

واه و واه و واه!

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 21:32  توسط سعید  | 
خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش

بنماند هیچش الا، هوس قمار دیگر

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 22:20  توسط سعید  | 

دیروز مرخصی گرفتم.

تمام صبح خوابیدم.

تمام بعد از ظهر رو هم خوابیدم.

وبلاگ خوندم.

کتاب خوندم.

تلویزیون نگاه کردم.

شطرنج بازی کردم.

حموم رفتم.

آلبالو خشکه خوردم.

یه لیوان نوشابه گذاشتم تو فریزر.

آلسکا خوردم.

دیشب قرص ماه کامل بود.

ماه رو تماشا کردم.

.

.

.

ولی خستگیم در نرفت.

 

خسته‌ام.

 

یه چیزی کمه.

تو.

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 16:46  توسط سعید  | 

تلفن اول (منشی):

- الو سلام!

- سلام بفرمائید.

- مهندس [...] هستن؟

- نخیر مرخصی هستن.

- چراااااااااا!!!! واسه چی مرخصیه. پس کار من چی میشه؟ کار منو انجام نداده! (و از این چرت و پرتا!)

- ببخشید! نمیدونستن باید با شما هماهنگ کنن!

 

پ.ن.: انگار باید برگ مرخصیمو بدم متقاضی امضا کنه! یا هر وقت می‌خواستم برم مرخصی زنگ بزنم به همه متقاضیا ازشون اجازه بگیرم!

 

 

 

تلفن دوم (خودم):

- الو سلام!

- سلام بفرمایید.

- . . .

- . . .

- امروز پرونده منو رد میکنین؟

- نه! سرم شلوغه!

- پس تا شنبه انجامش بدین.

- فردا که جمعه ست.

- خوب بیکارین انجامش بدین دیگه!!!!

 

پ.ن.: نمیدونستم اوقات فراقتم هم باید توسط متقاضی‌ها برنامه ریزی بشه!!!

 

 

 

تلفن سوم (خودم):

- الو! سلام!

- سلام! بفرمایید.

- من دکتر [...] هستم.

- بله. بفرمائید.

- استاد دانشگاه.

- بله بفرمائید.

- عضو هیئت علمی دانشگاه هستم.

- بله بفرمائید.

- میخواستم ببینم پروندم چی شد . . .

 

 

پ.ن.: چقدر ما بدبخت هستیم!

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:44  توسط سعید  | 

یه جایی پیدا کردم نزدیک فیروزکوه، در منطقه ای به اسم امین آباد. یه سربالایی هست که ماشین رو اگه خلاص کنی برعکس جهت شیب سربالا میره! خودم که دفعه اول واقعا کفم بریده بود. اول فکر میکردم خطای دیده. ولی تقریبا ثابت شد که خطای دید نیست و واقعا اونجا سربالاییه.

یه فیلم البته نه چندان واضح گرفتم. به خصوص اگه آخر فیلم رو ببینید، ماشین تو سربالایی در حالت خلاص داره میره بالا.

اما هنوز نتونستم upload کنمش. بعدا میزارم ببینید!

 

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 17:29  توسط سعید  | 
زندگی در گرو خاطره هاست

خاطره در گرو فاصله هاست

فاصله تلخترین خاطره هاست

 

 

  نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:2  توسط سعید  | 
 

بسم حکایت دل هست با نسیم سحر

ولی به بخت من امشب سحر نمی آید

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:36  توسط سعید  | 

لاک‌پشت بد اخلاق!

 

      

 

      

  نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 21:39  توسط سعید  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM